#حصار_تنهایی_من_پارت_1003
با خجالت سرمو انداختم پايين و گفتم: ببخشيد! اين چند روزه انقدر اذيتم کرده که نمي دونستم دارم چيکار مي کنم!
خنديد و گفت: منم که چيزي نگفتم!
امير با مش رجب و خاتون هم سلام و عليک کرد. وقتي سوغاتياشونو داد، چند دقيقه اي نشست و بعد به طرف خونه ی امير حرکت کرديم.
وقتي سوار ماشين بودم و بيرونو نگاه مي کردم، دلم باز شد و از تنگي اومد بيرون. با خوشحالي به شهري که با نور مصنوعي روشن شده بود، نگاه مي کردم.
امير گفت: چرا سوغاتياتو باز نکردي؟
- مي ريم خونه با هم بازش مي کنم!
- بريم کافي شاپ؟!
- آره!
تو کافي شاپ نشسته بوديم.
گفتم: تو در مورد من هيچي نمي دوني... چرا ازم سوال نمي کني؟ کي هستي؟ پدر و مادرت کجاست؟ فاميلي، آشنايي ...کس و کاري داري؟ اصلا دختر فراري هستي؟! چرا بدون اينکه چيزي ازم بدوني، داري بهم محبت مي کني؟!
با لبخند گفت: اوني که بايد در موردت بدونه، من نيستم... يکي ديگست!
- آها! قضيه ی دست ديگه؟! صاحبش يکي ديگست و نبايد تو دست کس ديگه اي باشه؟!
- آره!
romangram.com | @romangram_com