#حریری_به_عطر_یاس_پارت_189


-باشه مار جان... بشیم... ایشالا شمرو خوش اومده باشه ... چندی بهم میاین...

سپس انگار چیزی یادش امده باشد پرسید:

- تازه عروس و دومادید دیگه؟

این بار حریر با مهربانی جواب داد:

- بله ... دو روزه عروسی کردیم ...

-ها خوشبخت بشید ... مبارکه ... به به ... بیچاره می عروس ...

و سرش را با تاسف تکانی داد و از اتاق خارج شد ... غم در دل حریر جا گرفت ... علیرضا با بیرون رفتن آن ها جلو آمد و برای این که جو ایجاد شده را از بین ببرد گفت:

- حریر خانم اگه دوست نداری بریم؟

-نه نه خیلی دوست دارم ... مخصوصا آدمشو... اما دلم یه کم گرفت ...

علیرضا دست دور کمر او انداخت و همان طور که پیشانی اش را به پیشانی او می چسباند گفت:

-دل منم گرفت ... اما کاری از دست ما بر نمیاد ... اما فکر کنم اگه بمونیم خوشحال بشن ...

نگاه ها در هم گره خورد و هر دو با هم گفتند :

- می مونیم ...

××××××××××××

(پست پنجاه و یک)

بوی سیر و بادمجان کبابی که فضای خانه را پر کرد ته دلش غنج رفت ... وسایلشان را جا به جا کرده بودند و علیرضا کمی دراز کشیده بود تا صدایشان کنند ... قرار بود بعد ناهاری که بی بی قولش را داده بود با هم بیرون بروند ...

لبه ی پنجره نشسته و خیره شمعدانی ها شده بود .. باورش نمی شد این جا در کنار علیرضا باشد .. هنوز هم باورش نمی شد خوشبختی را که کنار آریا تصور می کرد خیلی ساده کنار علیرضا پیدا کرده است ... بی اختیار افکارش به سمت آریا کشیده شد... این روزها تمام سعیش بر این بود که به ذهنش اجازه ی فکر کردن به او را ندهد ... هنوز هم باورش نمی شد آریا با او یک چنین معامله ای کرده باشد ... از ترس این که مبادا با او رو در رو شود در این دو هفته پا به دانشگاه نگذاشته بود ... نمی دانست چه باید کند؟... مسلما این ترم مشروط بود ... نه درس خوانده بود و نه روحیه اش را داشت ... بارها فکر کرده بود انصراف دهد و عطای درس خواندن را به لقایش دهد... نمی دانست عکس العمل علیرضا چه خواهد بود و اصلا با توجه به حضور آریا در آن دانشکده اجازه ی رفتن و ادامه دادن خواهد داشت یا نه ؟

romangram.com | @romangram_com