#هانا_پسر_تقلبی_پارت_157
نگاهم به چهره درهم ماهان افتاد
معلوم بود از بودن آیناز کنار من اصلا راضی نیست...
ولی من از حرص خوردنش بیسیار راضی بودم..
وارد کلبه شدیم
با کمک آیناز روی تخت دراز کشیدم_ممنون خواهری...
آیناز لبخندی زد_ما چاکر شماییم برادری...
خندیدم_ولی خیلی حال میکنم وقتی.. ماهان از بودن تو کنار من حرص میخوره...
آیناز_اره اون فکر میکنه منو تو عاشق هم هستیم..
و تو پسر شیطونی هستی
چشمکی زد_و یه تهدید واسه من...
_مگ نیستیم؟؟
آیناز اروم مشتش به شکمم زد_نخیر ...پسره زشت..
ماخواهریم ...
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت_راستی.... خبر جدید دارم برات
منتظر بهش زل زدم که حرفشو ادامه بده
_مهرداد وقتی داشت با اهورا توی سالن صحبت میکرد شنیدم گفت
پدرش در ب در دنبال تک دختر عموش میگرده..
با شنیدن حرف آیناز بدنم یخ کرد...
ضربان قلبم بالا رفت
یعنی هنوز بیخیال من نشده بودند...
صدای آیناز منوواز بهت بیرون اورد_میگفت...تمام دارای عموش که دست پدرش بوده
حالا به دخترش برمیگرده
چون الان دیگ به سن قانونی رسیده..
romangram.com | @romangram_com