#همیشه_یکی_هست_پارت_96
- به درك .
پاش و گذاشت رو گاز و سريع از اونجا دور شد . پام و محكم كوبيدم زمين . دوباره بايد الان ميرفتم توي همون دخمه .
1 ساعت بعد خسته و كوفته رسيدم مغازه . اكبر و حسن با هم تو مغازه نشسته بودن حسن تا من و ديد گفت :
- چه عجب ما شوما رو ديديم . ستاره ي سهيل شدي . ديگه با از ما بهترون ميگردي ما فقير بيچاره ها رو يادت رفته .
با اخلاق جهنميم به حسن گفتم :
- تورو خدا تو يكي تيكه ننداز كه اصلا حال و حوصلش و ندارم .
اكبر گفت :
- چيه ؟ پشه لگدت كرده شاكي ؟
چپ چپ نگاش كردم گفتم :
- اكبر جهنميم گير نده ميگم .
حسن با ناراحتي گفت :
- خوش خلقيات واس يكي ديگست به ما ميرسي حوصله نداري ؟
كلافه گفتم :
- شوماها امشب حرف حاليتون نيست من ميرم يكم راه برم مخم باد بخوره حوصله حرف شنيدن ندارم .
تا خواستم برم حسن دستم و گرفت و گفت :
- بشين بابا چه دل نازكم شده . باشه چيزي نميگيم . حالا چت هست ؟
- هيچي ديگه بريدم .
- واس چي ؟
- اشتب كردم رفتم اونجا واسه كار .
- چرا ؟
- گروه خونيم بهشون نميخوره . خودم موندم معطل . آخه مارو چه به اين بالا شهريا .
اكبر كه انگار دلش واسه بدبختيم سوخته بود گفت :
- بيخيالي طي كن مثل هميشه .
- دِ آخه اگه ميتونستم كه خوب بود . هي از صبح دارم حرف ميشنُفَم . آخرشم پيمونم پر شد زدم پاچه رييسه رو گرفتم .
romangram.com | @romangram_com