#همیشه_یکی_هست_پارت_89

- وايسا ببينم بلدي مقنعه سرت كني ؟

- ياد ميگيرم .

سُها از در رفتن من خندش گرفته بود گفت :

- وايسا بلبل به خدا اين لباسا نميخورتت . بيا بپوش الان ببين توش اصلا راحتي يا نه . اينا لباساي خودمه . حدس زدم هم سايز باشيم ولي يه بار بپوشيش ضرر نداره .

- نميخواد ميرم تو مدرسه تنم ميكنم .

داشتم دوباره ميرفتم كه گوشه ي پيرهنم و كشيد و گفت :

- بيا نميخورمت به خدا . يه دقيقه بپوش ببينم چجوري ميشي .

بالاخره انقدر گفت و گفت كه قبول كردم . با هم رفتيم گوشه ي آشپزخونه يه مانتوي مشكي رنگ واسم آورده بود با مقنعه ي مشكي . با اكراه مانتو رو تنم كردم و بعد نوبت به مقنعه رسيد . هي با خودم كلنجار رفتم ولي آخرم نشد كه بشه . سُها ازم مقنعه رو گرفت و تا زد داد دستم همونجوري كه داده بود دستم سرم كردم . احساس بدي داشتم . سُها نگاهم كرد و گفت : - واي بلبل چقدر بهت مقنعه مياد عين اين دختر كوچولو ها شدي كه ميخوان برن مدرسه .

دستم رفت مقنعه و گفتم :

- خيلي خوب پس ديدي كه اندازمه .

- حالا درش بيار .

سريع مقنعه رو در آوردم و چپوندمش تو كيسه . توي يه چشم به هم زدن از كنار سُها رد شدم و خودم و رسوندم به خيابون . حس خوبي نداشتم . كاش شناسنامم پسرونه بود حداقل انقدر دَنگ و فَنگ نداشتم ديگه . كل مسير داشتم به اين فكر ميكردم كه چجوري دووم بيارم با اين مقنعه ي كذايي . باز خدارو شكر كسي اينجا مارو نميشناخت . وقتي به مدرسه رسيدم سريع لباسام و عوض كردم . حتي يه نيم نگاهم به خودم نكرده بودم ببينم واقعا با اين هيبت چه شكلي ميشم . انقدر سرم و انداخته بودم پايين كه اگه يكي جلوم سبز ميشد با كله ميرفتم تو شكمش . ميخواستم خودم و از ديد همه قايم كنم . واسه اونا جاي تعجب داشت كه چرا عين ديوونه ها سرم و انقدر پايين انداخته بودم و واسه خودمم تعجب داشت كه چجوري راضي شده بودم به حرفاي سُها گوش بدم .

امتحاناي اول و دومم و با نگراني گذروندم ولي از امتحان سوم حس و حالم بهتر شده بود و كمتر نگران بودم . وقتي كه براي امتحان ميرفتم و زناي مسن و ميديدم يا اينكه ميديدم يه عده بچه و شوهر دارن ولي بازم اومدن امتحان بدن يه لحظه از خودم خجالت ميكشيدم . اينا با اين همه مشغله بازم بيخيال درس نشدن اونوقت من چجوري ميتونستم بشينم و دست رو دست بذارم و كاري واسه آيندم نكنم ؟ تقريبا تا اواسط شهريور درگير امتحانا بودم . ولي وقتي تموم شدن يه نفس راحت كشيدم . يه مدت استراحت كردم . حس ميكردم فِسِّ مُخَم در اومده . به قول سُها ميگفت وقتي كارنامت و بگيري و ببيني همه ي درسارو قبول شدي خستگي از تنت در ميره .

آخر شهريور بود كه با ترس و لرز رفتم تا كارنامم و بگيرم . چند بار هي رفتم و دوباره پشيمون شدم . ميترسيدم قبول نشده باشم . خودم به درك سُها و زحمتاش و بگو . ولي بالاخره ترس و گذاشتم كنار و رفتم جلو . اسمم و گفتم از بين يه عالمه كارنامه مال من و به طرفم گرفت . اول جرات نگاه كردن بهش و نداشتم . سريع گرفتم و از اونجا دور شدم . توي خيابون همينجوري كه كارنامه دستم بود تند تند راه ميرفتم بالاخره رسيدم به يه كوچه ي خلوت تكيه زدم به ديوار و كارنامم و باز كردم . وقتي نمره هاي قبولي رو ديدم ميخواستم از خوشحالي داد بزنم . نميدونم شايدم زدم ! انقدر خوشحال بودم كه اصلا متوجه دور و اطرافم نبودم . فقط ميخواستم سريع اين خبر و به سُها هم بدم . نمره هام تعريفي نداشت ولي مهم اين بود كه بالاي 10 بود . سراسيمه خودم و رسوندم به دفتر . از جلوي عمو رحيم سريع رد شدم كه گفت : - چه خبرته عمو ؟ آروم تر ميخوري زمين .

همينطوري كه ميدويدم گفتم :

- عمو خوشحالم .

خنديد و گفت :

- هميشه خوشحال باشي عمو .

جوابي ندادم پله هارو دو تا يكي رفتم بالا وقتي رسيدم به دفتر ديدم دو نفر روي مبلايي كه رو به روي سُها بود نشسته بودن خودم و كنترل كردم و رفتم تو سُها با ديدنم از جاش بلند شد و اومد طرفم گفت :

- چي شد ؟

صداي سُها دوباره خوشحاليم و يادم انداخت كارنامه رو جلوش گرفتم و آروم گفتم :

- قبول شدم .

سُها چشماش برق ميزد يه لحظه از خوشحالي جيغ كشيد كه باعث شد اون دو نفر كه تو سالن بودن چپ چپ نگاهمون كنن . دستم و گذاشتم رو دهنش و گفتم :

- چته ؟ آروم تر آبرومون و قاطي حيثيتمون كردي .


romangram.com | @romangram_com