#همیشه_یکی_هست_پارت_86
- خوب حالا بده زودتر عملي شده ؟
- نه ولي خوب اگه نشه چي ؟
- چي نشه ؟ كاري نداره من كمكت ميكنم انقدر نا اميد نباش .
سعي كردم نباشم . حرفاي سُها دلگرمم ميكرد . قبول كردم . از فرداي اون روز سُها كتاباش و واسم آورد و در مورد هر كدوم يه توضيح كلي بهم داد قرار بود 4 شنبه ظهر برم واسه ثبت نام مدرسه . دلشوره داشتم . براي اولين بار ميخواستم يه قدم بزرگ بردارم . چيزي كه با روزمرگي زندگيم فرق داشت . شايد ميتونست بهم كمك كنه از اين وضعيت در بيام .
****
حدود ساعت 12 بود بايد تا 2 ميرفتم واسه ي ثبت نام . به سمت اتاق هيراد رفتم تقه اي به در زدم صداي بفرماييدش اومد . در و باز كردم و رفتم داخل يه لحظه سرش و از روي برگه هاش بلند كرد و بعد با ديدنم دوباره سرش و انداخت پايين و گفت :
- كاري داشتي بلبل ؟
- بله با اجازتون يه مرخصي 2 - 3 ساعته ميخواستم .
- براي چي ؟
- جايي كار دارم .
همينجوري كه سرش پايين بود گفت :
- كجا ؟
دلم نميخواست چيزي بفهمه . بعدا اگه نميتونستم قبول شم واسم اُفت داشت ميگفت طرف خنگه ! گفتم :
- يه كاري پيش اومده .
سرش و از روي برگه ها بلند كرد و گفت :
- خيلي واجبه ؟
فقط سرم و تكون دادم . خدا خدا ميكردم كه نپرسه چه كاري دارم كه انقدر مهمه . گفت :
- خيلي خوب ميتوني بري . كي ميخواي بري ؟
خوشحال شدم گفتم :
- حدود ساعت 1 ميرم .
- باشه ميتوني بري .
- مرسي .
از اتاقش اومدم بيرون . به خير گذشته بود ! سريع رفتم كنار ميز سُها و گفتم :
romangram.com | @romangram_com