#همیشه_یکی_هست_پارت_66
- اختيار دارين منظورم اين نبود . آخه جا خوردم يهو .
- وايسا من يه زنگ بهش ميزنم الان .
گوشيش و از تو جيبش در آورد و زنگ زد . چند لحظه گوشي دستش بود و بعد گفت :
- بر نميداره .
- حالا من باس چيكار كنم ؟
- اگه صبر كني تا 1 ساعت ديگه سر و كلش پيدا ميشه .
- 1 ساعت ؟
پوفي كردم و گفتم :
- باشه چاره اي نيست صبر ميكنم .
تكيه زدم به ديوار و منتظر موندم پير مرد گفت :
- بيا تو بابا اينجا خسته ميشي وايسي .
- نه مرسي راحتم حاجي .
- اسمت گفتي چيه ؟
- كوچيك شوما بلبلم .
خنديد و گفت :
- عجب اسمي . ببينم دختري يا پسر ؟
- دختر و پسرش فرق نداره حاجي .
خنديد و گفت :
- اينجا همه من و عمو رحيم صدا ميكنن .
چند دقيقه اي با عمو رحيم مشغول حرف زدن شدم . راس ساعت 9 هيراد و فريد با هم رسيدن با ديدن من هيراد اخمي كرد و گفت :
- اينجا چيكار ميكني ؟ مگه قرار نشد بري بالا ؟
عجب پررويي بود ! تا اومدم چيزي بگم عمو رحيم گفت :
- سلام عمو . تو به من راجع به ايشون هيچي نگفته بودي . من اين بنده خدارو اينجا نگه داشتم . هر چي هم به گوشيت زنگ زدم جواب ندادي .
هيراد با دست آروم زد به پيشونيش و گفت :
romangram.com | @romangram_com