#همیشه_یکی_هست_پارت_147

- پَ آشتي ؟

- مگه قهر بوديم ؟

- من قهر بودم .

- بيجا كردي .

خنديديم دوباره گفت :

- واسم غريب بودي . نباس اونجوري ميگفتم بهت .

- اشكال نداره خودمم خودم و نميشناختم چه برسه به تو .

- ولي بهت مياد اين لباسا .

خجالت زده خنديدم و گفتم :

- الكي نگو .

- به جون تو بهت مياد . اصلا عوض شدي . برگشتي به اصلت . بايد زودتر برميگشتي . خوشحالم كه عوض شدي .

هيچي نگفتم دوباره گفت :

- اينجوري شايد زندگيت يه تكوني هم بخوره . بالاخره ازدواج ميكني . شايد همه چي بهتر شد .

- كوفت واس خاطر اين حرفا اين كارارو نكردم كه .

- ميدونم ولي مگه تو چيت كمتر از بقيه دختراست ؟ چرا كه نه ؟

حرف حسن من و برد تو فكر تا حالا به اين قضيه فكر نكرده بودم . واقعا چرا كه نه شايد زد و مام عروس شديم ! از فكرشم خجالت ميكشيدم .

يكم با حسن حرف زديم بعد عزم رفتن كرد . منم برگشتم تو ساختمون . تا اومدم تو واحد سها گفت :

- يهو بدون خبر كجا رفتي ؟

- دوستم اومده بود پايين كارم داشت .

- پس چرا به من نگفتي ؟

- فكر كردم زود ميام . خو حالا چي شده ؟

- هيچي حسابي شاكي شد . اومد ديد سر كارت نيستي هي غر زد .

- چايي ميخواسته حتما . ميبرم براش .

سها هيچي نگفت . چايي ريختم و بردم تو اتاقش . وقتي من و ديد گفت :


romangram.com | @romangram_com