#همیشه_یکی_هست_پارت_144

****

خسته و كوفته اومدم سمت انباري كليدم و انداختم تو قفل دو تا مرد كنار هم توي پاركينگ وايساده بودن كه پشتشون بهم بود بدون توجه بهشون خواستم برم تو كه صداي يكيشون متوقفم كرد :

- ببخشيد خانوم .

برگشتم سمتشون اِ اين كه همون چشم و ابرو مشكيست ! دوباره دستپاچه شدم گفتم :

- بله ؟

با ديدن من لبخند زد و گفت :

- شما همون خانومي هستين كه امروز تو راه پله ها ديدمش . چه خوب دوباره ديدمتون .

گيج گفتم :

- چرا خوب شد كه دوباره ديدينم ؟

تعجب كرد انگار انتظار داشت خودم بدونم يا منم اظهار خوشحالي كنم ! منتظر نگاهش ميكردم كه سريع خودش و جمع و جور كرد و گفت :

- همينجوري آخه ديدارمون جالب بود . خوبين ؟

- ممنون . كاري داشتين ؟

تازه انگار يادش افتاد گفت :

- بله انگار انباري واحد ما دست شماست .

پس صاحب انباريه بود ؟ گفتم :

- ببخشيد شما ؟

- ببخشيد فراموش كردم خودم و معرفي كنم من ذكاوت هستم .

پس ذكاوت اين بود ؟ من فكر ميكردم ذكاوت بايد يه پير مرد باشه ! سري تكون دادم دوباره گفت :

- عمو رحيم گفتن منتظر شما بمونيم كه بياين . تا با خودتون حرف بزنيم . در مورد انباري .

سري تكون دادم . بدجور خورد تو حالم . حتما ميخواست بگه كه انباريش و ميخواست . با لب و لوچه ي آويزون نگاهش كردم و قبل از اينكه چيزي بگه گفتم :

- فقط يكخم مهلت بدين خاليش ميكنم .

- بله ؟ براي چي ؟

- مگه انباريتون و نميخواين ؟

تازه انگار حرفم و فهميد خنديد و گفت :


romangram.com | @romangram_com