#همیشه_یکی_هست_پارت_142

سريع گفتم :

- من ؟ نه . كي گفته .

- خيلي خوب برو تو اتاقش الان سگ ميشه دوباره .

سريع به سمت اتاق هيراد رفتم هنوز با هم سر سنگين بوديم نگاهي بهم كرد و گفت :

- چه عجب برگشتي .

- عمو رحيم داشت حرف ميزد .

- خيلي خوب ميتوني بري بالا بزني يا خودم برم ؟ ميتوني تو تابلو رو نگه داري من ميخ و بزنم .

- نه ميزنم مشكل نداره .

كفشام و در آوردم و رفتم بالاي مبل . همش چشم و ابروي مشكي پسره ميومد تو ذهنم . اين آقا خوشتيپه كي بود يعني ؟ دِ چشمات و درويش ميكردي . نيگا چجوري رفته تو فكر پسر مردم . چقدرم خوش خنده بود . قيافش يادم نمياد فقط يادمه چشم و ابروش مشكي بود . چشماشم زياد درشت نبود …

تو همين فكرا بودم كه يهو چكش و به جاي ميخ محكم زدم رو دستم يهو ضعف كردم چكش از دستم پرت شد رو مبل همونجوري انگشتم و گرفتم و نشستم رو مبل هيراد نگران گفت :

- چي شد ؟

حرفي نميزدم . از درد داشتم به خودم ميپيچيدم . دوباره گفت :

- دستت و بردار ببينم انگشتت چي شد .

همينجوري انگشتم و فشار ميدادم كه هيراد با دستش سعي كرد انگشتم و از بين دستم بكشه بيرون . دستش كه بهم خورد يهو خودم و كشيدم كنار كه با اخماي تو هم گفت :

- انقدر نچلون اون انگشت بدبخت و . ببينم چي شده .

انگار با اين كارش يه جريان برق بهم وصل كرد . يكمي آروم تر شدم . اين غربتي بازيا چي بود راه انداخته بودم ؟ آروم انگشتم و نشونش دادم يكم نگاه كرد و گفت :

- چيزيش نيست . چشمات سالمه ؟ ميخ به اين بزرگي رو چجوري نديدي ؟

همينجوري كه از درد به خودم ميپيچيدم گفتم :

- حواسم پرت شد .

- معلومه واقعا . برو نميخواد ميخ و بكوبي خودم ميكوبمش .

از كنارش رد شدم و رفتم سمت ميز سها با ديدنم گفت :

- اِي واي انگشتت چي شده ؟

- چكش زدم روش .

- دردم ميكنه ؟


romangram.com | @romangram_com