#همیشه_یکی_هست_پارت_131
-سلام
سري تكون داد كيف به دست اول اومده بود تو آشپزخونه سرك بكشه ! يكم به در و ديوار نگاه كرد منم همينطوري ساكت نگاهش ميكردم صورتش و به طرفم گردوند و زل زده بود تو صورتم و تك تك اجزاش و زير و رو ميكرد . نميدونستم داره دنبال چي ميگرده . از اينكه يكي تو صورتم خيره بشه حالم بد ميشد گفتم : - امري داشتين ؟
بي مقدمه گفت :
- عروسي خوش گذشت ؟
- خوب بود .
دوباره مكث كرد . عصبي شده بودم گفتم :
- چايي ميخورين ؟
همونجا نشست و گفت :
- آره ممنون ميشم يه دونه برام بريزي .
پوفي كردم يه استكان چايي براش ريختم و جلوش گذاشتم . بعد كتابم و برداشتم و از آشپزخونه اومدم بيرون . معلوم نبود چه مرگشه نه به روزايي كه تا از در ميومد ميرفت توي اتاقش و نه به الان كه انقدر راحت لم داده بود جلو چشماي من !
روي يه مبل كنار سها نشستم آروم ازم پرسيد :
- چي شده ؟
شونه هام و انداختم بالا و سرم و كردم تو كتابم . چند دقيقه بعد هيراد مثل هميشه خشك و عصا قورت داده به سمت اتاقش رفت .
زير لب جوري كه فقط سها بشنوه گفتم :
- معلوم نيست چشه از ديشب تا حالا فاز خوش خدمتي گرفته ! الانم كه همش زل زده بود تو صورتم !
سها خنديد و گفت :
- مگه ديشب ديدت ؟
- آره بابا اومد دم اتاقم مثلا كارم داشت ولي تا آخرش ما نفهميديم واس چي اومده بود ! چرا هي زل ميزنه ؟
- حتما داره دنبال بلبل ديشب ميگرده !
شايد حق با سها بود يعني واقعا براش مهم بود ؟ بعيد ميدونستم .
صداي تق تق از بيرون ميومد خوف كرده بودم . از جام بلند شدم چوبي رو كه هميشه گوشه ي انباري ميذاشتم و برداشتم كلاهم و هول هول سرم كردم و از اتاق آروم رفتم بيرون . انگار يكي داشت به در اصلي ور ميرفت . نترس بلبل تو واس خودت يه پا مردي همچين ميزني تو فرق سرش كه از دزدي و هر كاري كه ميخواد بكنه پشيمون شه .
لامصب چه شبيم اومده بود . يكي نبود به عمو رحيم بگه آخه پدر من نونت نبود آبت نبود ديگه سفر رفتنت چي بود ؟ تو اين مدتم يكي ديگه رو جاي خودش گذاشته بود ولي شبا نميموند و ميرفت خونشون .
چوب و تو دستم فشار ميدادم و هي از انباري دور تر و به در اصلي نزديك تر ميشدم . حس ميكردم الانه كه سكته كنم !
romangram.com | @romangram_com