#همیشه_یکی_هست_پارت_125

- دلم ميخواست پيشتون باشم .

حسن با اوقات تلخي گفت :

- وقتي اينارو پوشيدي يعني دلت نميخواسته .

تا خواستم چيزي بگم اكبر با چشم و ابرو گفت بيخيال شم . منم گفتم :

- ميبينمتون فعلا .

مسير خونه رو گرفتم . يه جورايي حس كمبود داشتم . چرا من نباس بيرون بشينم ؟ يه حساي متفاوتي بود . از يه طرف خوشم اومده بود كه مارو قاطي زنا حساب ميكردن از يه طرف ديگم پنچر بودم كه نميذاشتن پيش رِفيقام باشم . نگاهي به دور و اطرافم كردم . حسين يه گوشه ي حياط نشسته بود و چند نفر كنارش بودن . نميشد گفت داماد خوش تيپيه ولي تا دلت بخواد نجابت داشت ! اصلا متوجه من نشد . به موقعش بايد اونم غافلگير كنم .

با اين فكر يه لبخند شيطاني نشست رو لبم . خيلي دلم ميخواست برخوردش و ببينم !

در خونه رو باز كردم . حاج خانوم و يه زن ديگه گوشه اي وايساده بودن و حرف ميزدن . با ديدنم به سمتم اومدن و با خوش رويي گفتن :

- بفرماييد خوش اومديد .

انگار حاج خانوم من و نشناخت گفتم :

- حاج خانوم نشناختين ؟

يكم دقت كرد و گفت :

- نه مادر نشناختم . شرمنده .

بهش حق ميدادم . وقتي خودمو تو آينه ديدم نشناختم چه برسه به اين بنده خدا . گفتم :

- بلبلم .

حاج خانوم كم مونده بود دو تا شاخ رو سرش در بياره با سستي گفت :

- بلبل تويي مادر ؟ الهي قربون قد و بالات . چه عوض شدي . چقدر خانوم شدي .

به سمتم اومد و من و تو ب*غ*لش گرفت . بعد از يه مكث كوتاه از ب*غ*لش در اومدم و گفتم :

- قربون شوما . تبريك ميگم . ايشالله به پاي هم پير شن .

انگار تازه به خودش اومده بود با خوش رويي قديمش گفت :

- ايشالله همه ي جوونا خوشبخت بشن مادر . وايسا حسني رو صدا كنم ببينتت خوشحال ميشه .

چند دقيقه بعد حسني اومد با ديدنم جيغي كشيد و گفت :

- اين بلبله ؟

مامانش خنديد و گفت :


romangram.com | @romangram_com