#همیشه_یکی_هست_پارت_123
- هيچ جا من از همين جا ميرم . كوچه ها تنگه يهو ماشينتون ميمونه .
قبل از اينكه بذارم حرفي بزنه از ماشين پريدم پايين و گفتم :
- مرسي زت زياد .
هيراد فقط برام دست تكون داد . چند قدم رفتم جلو برگشتم ديدم هنوز داره نگاهم ميكنه . دوباره دست تكون دادم براش . اونم همينطور . بعدش دور زد و رفت .
عروسي حسين و انداخته بودن خونه ي آقا ناصر دوست جون جوني دكي . مسير خونشم سر راست بود . يكم پياده روي كردم و بالاخره بهش رسيدم . سر تا سر كوچه و سر در خونه رو ريسه كشيده بودن . صداي كِل و دست از توي خونه ميومد . از دور حاجي رو ديدم كه با يه سري ديگه دم در وايساده بود . هي با خودم كلنجار ميرفتم . برم يا نرم . حالا من و اينجوري ببينه چه فكري ميكنه ؟
بالاخره بيخيال شك و ترديد شدم و رفتم نزديك . به محض ديدن يه زن سريع سرش و انداخت پايين و گفت :
- خوش آمدين بفرماييد داخل .
مونده بودم بهش بگم كيم يا نگم . ديدم الان نگم بهتره . سريع از كنارش رد شدم . دور تا دور حياط خونه رو صندلي و ميز چيده بودن كه مردا همه رو اشغال كرده بودن . با چشمم دنبال بچه هاي خودمون گشتم ولي نديدمشون گوشيم و در آوردم و شماره ي حسن و گرفتم : - كجايي پس تو ؟
- تازه رسيدم . شوماها كجايين ؟
- كوشي ؟ دم در نيستي كه .
نگام و چرخوندم ديدمش داشت سرك ميكشيد گفتم :
- بشين ديدمت الان ميام پيشتون .
خداحافظي كرد . يه راست رفتم طرف صندلي هاشون كه يه گوشه ي حياط بود تا رسيدم بهشون يه دونه محكم زدم پس كله ي شهرام لاته و رو به همه بلند گفتم :
- سلام . سرورتون اومد .
همه با شنيدن صدام برگشتن . شهرام دستش پس كلش بود ولي با ديدن من همشون يهو خشك شدن . اصلا با ديدنشون يادم رفته بود كه چقدر تغيير كردم با تشر گفتم :
- چه مرگتونه ؟ جن ديدين ؟
اكبر زودتر از همه به خودش اومد بهم نزديك شد و گفت :
- بلبل تويي ؟
- پَ عممه ؟ خودمم ديگه . چته حسن ؟ نفس بكش مردي .
حسن به خودش اومد گفت :
- چرا سر و ريختت اينجوري شده ؟
تازه يادم افتاد گفتم :
- آخ شرمنده . ديدم چرا ماتتون برده ها . نگو واس خاطر اين تيريپمه . چطوره ؟ خوب شدم ؟
اكبر با لبخند گفت :
romangram.com | @romangram_com