#همیشه_یکی_هست_پارت_111
ترس و نگراني خاصي داشتم . حس ميكردم همه وايسادن دارن نگام ميكنن . داشتم كار خطايي ميكردم ؟ سعي كردم خودمو به بيخيالي بزنم . سها داشت مجبورم ميكرد خودم كه نميخواستم ! انگار با اين فكر يكم از عذابي كه وجدانم ميكشيد داشتم خودم و خلاص ميكردم .
فروشنده لباس و به دست سها داد و اتاق پرو و نشونمون داد . سها من و فرستاد تو اتاق و لباس رو هم بهم داد . گفت :
- من پشت در اتاقم اگه كمك خواستي صدام كن .
سرم و تكون دادم . در و بستم . نگاهي به لباس كردم انگار آثار جرم دستم گرفته بودم ! يه لحظه ياد قيافه ي حسن و اكبر افتادم . واقعي روم ميشد با اين لباس برم جلوشون و بگم بلبلم ؟ خوب نميخرمش فقط ميپوشمش براي اولين بار ! فقط ببينم چه حسي پيدا ميكنم .
با اين فكر سريع لباسام و در آوردم و پيراهن مشكي رو تنم كردم . پيراهن بلند و ساده اي بود كه از كمر يكم گشاد ميشد و آستين سه ربع داشت . جنس لباس ل*خ*ت بود و خودش و توي تن مينداخت . مات و مبهوت داشتم خودم و نگاه ميكردم . پيرهن ساده اي بود ولي از همون لحظه انگار عاشقش شده بودم . تا حالا همچين چيزي رو تنم نكرده بودم . حس ميكردم بلبل نيستم .
تقه اي به در خورد و بعدش سها سركي كشيد گفت :
- پوشيدي ؟
نگاهش به من افتاد دهنش از تعجب بازموند گفت :
-واي بلبل محشر شدي . نگاش كن تورو خدا . چقدر ملوس شدي . همين و ميخريم .
بعد اخماش تو هم رفت و گفت :
- اينا چيه ؟
نگاهش به دستام بود من هنوز گيج لباس بودم گفتم :
- چي چيه ؟
اشاره به دستام كرد و گفت :
- اينا چيه رو دستات ؟
- نگاهي به دستام كردم هنوز منظورش و نفهميده بودم گفت :
- منظورم اينه كه اين موها رو دستت چيكار ميكنه ؟
تازه فهميده بودم چي ميگه بيخيال گفتم :
- پس بايد كجا باشه ؟
پوفي كرد و همونجوري كه در اتاق پرو و ميبست گفت :
- خودم درستش ميكنم . زود لباست و بپوش بيا بيرون .
بدون اينكه بذاره من چيزي بگم در اتاق و بست . نگاه ديگه اي به لباس كردم . ماتش شده بودم . يه چيزي زير پوستم قلقلكم ميداد كه اون لباس و بخرم .
سريع لباسام و عوض كردم و از اتاق اومدم بيرون . پول لباس و حساب كردم و با هم راه افتاديم . گفتم :
- خوب ديگه بريم خونه . تو از كدوم طرف ميري ؟
romangram.com | @romangram_com