#همیشه_یکی_هست_پارت_107

- شرمنده آقاي كياني .

هيراد برگشت سمت من و گفت :

- نميشنوي يه ساعته دارم صدات ميكنم ؟

خونسرد گفتم :

- امري بود ؟

- چايي برام بيار .

پشتش و كرد بهم و رفت . پشت سرش اداش و در آوردم و سريع يه استكان برداشتم و براش چايي ريختم . حرفاي سُها با چيزي كه حس كرده بودم فرق داشت . نميدونم چرا من اينجوري بودم ؟ اصلا انگار همه چيم با بقيه فرق ميكرد .

سيني چايي رو برداشتم و به سمت اتاق هيراد رفتم . خوش به حال سُها . واقعا چرا خوش به حال سُها ؟ فقط ميدونستم كه دوست داشتم الان جاش باشم . ميخواستم از بلبل بودن فرار كنم .

چايي رو روي ميز هيراد گذاشتم خواستم برگردم كه گفت :

- چرا انباري ذكاوت و گرفتي ؟

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :

- پس كجارو بايد ميگرفتم ؟

- يعني هيچ جاي ديگه نبود ؟

- نه نبود اينم عمو واسم پيدا كرد .

دستاش و رو سينش قلاب كرد و گفت :

- چرا به من هيچي نگفتي ؟

- نپرسيدين .

- اونوقت عمو رحيم پرسيد ؟

- آره گفت دمغي مام واسش همه چي رو گفتيم . اونم كمكمون كرد .

سري تكون داد و گفت :

- انباري خودمونم خاليه اگه خواستي ميتوني اونجا بموني .

به سمت در رفتم گفتم :

- مرسي فعلا كه يه سرپناهي هست .

بدون هيچ حرفي از اتاق زدم بيرون . تازه ميگه چرا بهم نگفتي ! چه فاز مهربونيم گرفته واس ما !


romangram.com | @romangram_com