#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_97
صداي نفس آهسته ي کيان که به تندي بيرون داده شد حاکي از راحتي خيالش ازرفتن مهماناني که حداقل سه نفر از آنها مردهاي جوان مجرد بودند لبخند را بر لبان فاطمه که حواسش به او بود آورد و جان به جان اين مرد مي کردند عاشق بود و فقط و فقط هم عاشق فرشته اش بود.
فرشته تکه ايي ميگوي سوخاري شده را در دهان گذاشت و گفت:خوشمزه اس.
مرتضي نمکين لبخند زد و گفت:يادش بخير، اينو پيش مادر يکي از رفقاي دوران سربازيم ياد گرفتم.تمام جمعه ها مي رفتم اونجا و مادرش هرروز با غذاهاي خوشمزه شرمنده ام مي کرد اما يه روز مجبورم کرد بشينم ميگو رو بزنم تو موادي که درست کرده بود اونجا يادش گرفتم.
کيان ابرويي بالا انداخت و گفت:اوه پس پشت اين غذا کلي خاطره وجود داره.
مرتضي يکي از ميگوهاي بزرگ را در دهانش گذاشت و گفت:زندگي همش خاطره اس برادر.
حرفش آنقدر عمق داشت تا نگاه يواشکي فرشته به کيان غمش را نشان دهد و کيان به اين فکر کند که رفتنش منتفي مي شود تا وقتي که فرشته رسما همسرش باشد....
**************************
دلش کمي هوا مي خواست.ساعت از 12 گذشته بود و او با تمام خستگي هايش و پايي که انگار قصد حالا حالاها خوب شدن نداشت بلند شد و با گرفتن ديوار ساکت و آرام از خانه خارج شد.نسيم خنکي که موهايش را به بازي گرفت حالش را بهتر کرد.از پله هاي کم ايوان پايين آمد و به سوي گل رزي که کنارش تاب دستي بسته شده بود رفت.روي تاب نشست و به آسمان شب زل زد.دلش هواي کياني را داشت که ديروز لذيذترين ناهار عمرش را با او خورده بود.لبخند کم جاني روي لبش نشست و زير لب گفت:بابا دمت گرم عقرب جون، باعث شدي حسابي با تمام درد پام بهم خوش بگذره.
ياد نگراني هاي کيان لبخند را روي لبش مدام تازه مي کرد.فردا صبح خواهرش و بقيه مهمانان مي رفتند و او اصلا حس بدي نداشت و فکر مي کرد از اين معذب بودن و پوشش پر حجابي که داشت راحت مي شد.تکاني به تاب داد، پايش روي زمين کشيده شد و آهش از درد بلند شد.
-مجبور نيستي آرامشتو با تکون خوردن خراب کني.
با تعجب به بهروزي که دست در جيب شلوار راحتيش فرو برده بود و به سويش مي آمد نگريست و گفت:تو چرا بيداري؟ فردا بايد صبح زود بيدار شي.
-شايد منم دلم هواي ستاره هاي شبو کرده باشه.
فرشته لبخند زد و گفت:امشب شاعرانه به نظر مي رسي.
بهروز مقابلش ايستاد و گفت:براش پيرم؟
-هنوز ازش فاصله داري.
-خب پس جاي شکرش باقيه.
فرشته خانمانه خنديد اما فورا جدي شد و گفت:من بچه اما چي شده بهروز؟
-بايد چه اتفاقي افتاده باشه؟
فرشته بندهاي تاب را گرفت تا بلند شود که بهروز دستش را روي شانه اش گذاشت و با فشار آرامي گفت:بشين!
فرشته دوباره نشست و گفت:خب؟
romangram.com | @romangram_com