#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_95
-بابا خوبم، نگران چي هستين؟
فاطمه از او جدا شد که مرتضي بازجويانه گفت:حواست کجا بود؟
فرشته زير چشم به کيان که دست به سينه يک وري به ديوار تکيه زده بود و با شماتت و نگراني نگاهش مي کرد و انگار دنبال جواب اين بلا بود.لبخندي به زور روي لب آورد و گفت:دمپايي پام بود، يه خار رفته بود توش اومدم خارو در بيارم عقرب پامو زد.
مرتضي اخم کرد و گفت:بهت چي بگم آخه؟
فاطمه گفت:اين حرفا فايده نداره، کاريه که شده، يه فکري برا ناهار کنين.
فرشته ملايم گفت:همه چي تو يخچال هست....
کيان تکيه اش را از ديوار جدا کرد و به سويش آمد.مرتضي اشاره ايي به فاطمه کرد و گفت:بريم ببينيم چي پيدا ميشه درست کرد؟
همراه فاطمه بلند شد و به سوي آشپزخانه رفت.کيان روي ميزي که فرشته پايش را گذاشته بود نشست و انگشتان دستش را به آرامي و نوازش گونه روي پاي فرشته کشيد و گفت:مي توني تکونش بدي؟
فرشته مسخ شده در آن عسلي هاي که انگار طوفاني را در خود مخفي کرده است گفت:مي تونم اما خيلي درد داره، انگار سنگين شده، حرکت دادنش سخته.
کيان با شماتت گفت:تا کي قراره اينقد حواس پرت باشي؟
فرشته رنجيده نگاهش کرد و زود رويش را برگرداند.کيان کلافه انگشت شصتش را روي انگشتان پاي فرشته کشيد و گفت:نگام کن.
فرشته نگاهش را قفل عسلي هاي پر از آرامشش کرد و گفت:حواس پرت نبودم.
-بهتري الان؟
فرشته کودکانه سرش را تکان داد و گفت:دردش تا بالا اومده.
-خواستي بلند شي به خودم تکيه کن.
-فاطي....
قبل از اينکه جمله اش را تمام کند کيان گفت: تحمل وزنتو نداره، پس لجبازي نکن، چيزي نمي خواي؟
-نه، الان هيچي دلم نميخواد.
کيان خيره شد به لب هايي که زير فشار زخم شده بود و جاي خون در آن خودنمايي مي کرد.ناخودآگاه دستش جلو رفت و نوازش گونه روي لب هاي فرشته کشيد وگفت:داغونشون کردي.
فرشته خجالت زده کمي خود را عقب کشيد که دست کيان در هوا ماند.نگاهش را دزديد و گفت:پام خيلي درد داشت اينجوري درد اونو کمتر حس مي کردم.
romangram.com | @romangram_com