#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_78
آلما لبخند زد و گفت:در اينکه پسراي خاندان صالحي احمق و زورگو هستن که شکي نيست.
صداي نکيسا طنين انداخت و گفت:بيا اينم بگو که دختراي خاندان صالحي خيلي پرو و لجباز هستن.
کيان سرش را از روي شانه ي آلما برداشت و گفت:چشم نداري ببيني دو دقيقه با زنت خلوت کردم حسود؟
نکيسا روبرويشان نشست و گفت:حسود تويي ترشيده، حالام زنمو ول کن بياد يکم ب*غ*لش کنم دلم براش تنگ شده!
آلما چشم غره ايي به نکيسا رفت که کيان ريز خنديد و گفت:ميگم داداش از وقتي زن گرفتي اون روتو نشون ميديا...
آلما حرفش را ادامه داد و گفت:خيلي بي حيا شدي.
نکيسا خنديد و بلند شد دست آلما را گرفت و او را در ب*غ*لش نشاند و گفت:دلم مي خواد حرف حسابتون چيه؟
کيان دو دستش را روي ران پاهايشان کوباند و بلند شد و گفت:آقا اختيار دارشي، حرف حسابم نداريم، من ديگه برم که مامان تاکيد کرده ناهار خونه باشم.
نکيسا با پرويي گفت:اگه چيز خوشمزه ايه بگو ما هم تلپ شيم.
کيان دستش را بالا گرفت و گفت:مهمون نمي پذيريم برادر!
کيان به سوي در رفت و گفت:فک کنم ماهي باشه، ميلتون مي کشه پاشين.
اخم هاي آلما درهم رفت که نکيسا گفت:مرسي، آلما ماه هاي اول بارداريشه به ماهي حساسيت پيدا کرده.
کيان سر تکان داد و چند بار دستش را در هوا تکان داد و از در خارج شد.آلما روي تن نکيسا به او تکيه زد و گفت:چه خبر آقا؟
نکيسا سرش را در موهاي کوتاه شده ي آلما فرو کرد و گفت:سلامتي دلبر!
نفس عميقي کشيد و گفت:دلم براي موهاي بلندت تنگ شده!
آلما برگشت ب*و*سه ايي روي چشم مردش گذاشت و گفت:خيلي ريزش داشت، از وقتي باردار شدم شديد مي ريخت.
نکيسا دستش را روي شکم آلما گذاشت و گفت:نيومده داره شيطوني مي کنه.
آلما با شيطنت خنديد و گفت:به باباش رفته.
نکيسا مظلوم نگاهش کرد و گفت:منو و شيطوني؟
آلما به قهقه خنديد و گفت:همين تويي بچه پرو کلي منو چزوندي، بچه اتم عين تو!
romangram.com | @romangram_com