#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_59
-تو حتي خودتم نمي دوني چي مي خواي فرشته!
نه نمي دانست و گرنه عذرخواهي کيان را پذيرفته بود و همه چيز حل مي شد.بي حوصله به دنبال آنها کشيده شد.آخر هم با سليقه ي آن
دو مانتوي سفيدرنگي خريد.اما ذهنش آنقدر درگير رفتار سرد کيان بود که اصلا اهميت نداد مانتوي ه خريده را خودش مي پسندد يا نه؟!
سوار ماشين که شدند فاطمه با هيجان پرسيد:مرتضي نگفتي چطور با کيان دوست شدي؟
فرشته سر بلند کرد و آرام گفت:يه توضيح بدهکاري!
مرتضي ماشين را روشن کرد و گفت:نمي شد کيان کنجکاو به رابطه مارو تو خماري گذاشت چون شر مي شد.واسه همين قيد تهديد فرشته
خانومو زدم و رفتم پيشش همه چيزو گفتم.از اونجا به بعد دوست شديم و اومدم گفتم چيکار کنه دلت تو به دست بياره که زد و خودش همه
چيزو خراب کرد و تو هم بدتر داغونش کردي، الانم ديگه...فکر کيان ديگه نباش واسه هميشه رفته.
فرشته هراسان گفت:چي؟
مرتضي سرش را تکان داد و گفت:داره ميره، نمي دونم کجا؟ ولي احتمالا تا يه سالي نباشش!
رنگ از صورت فرشته پريد.قلبش ضربان گرفت.با لکنت گفت:چ..چرا داره...ميره؟
مرتضي با بي رحمي گفت:براي فرار از تو! دنبالش نرو!
فرشته بي حال و با سرگيجه ايي خفيف و صورتي که گر گرفته بود به صندليش تکيه داد، و زير لب زمزمه کرد:
-چيکار کردم؟
فاطمه دستپاچه گفت:چرا جلوشو نمي گيري؟
مرتضي حرکت کرد و گفت:تصميمشو گرفته، حتي اگه خود فرشته هم بره ازش بخواد ديگه نمي مونه.
اشک از چشمان فرشته سرازير شد.از بين تمام خواسته هايش امروز اعتراض داشت.بغض سيب شده اش را قورت داد و در دل گفت:
-من اينو نمي خواستم.به خدا نمي خواستم.
مرتضي در آينه نگاهش کرد و گفت:گريه نکن چيزيه که خودت مي خواستي، عذاب وجدان نمي تونه کاريش کنه.
فرشته اشک هايش را پاک کرد و ز چنجره به بيرون نگاه کرد و بي صدا هق زد.فاطمه با نگراني نگاهش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com