#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_57
-چيزي نشده اتفاقي ديديمش، نمي تونيم بگيم که بره، زشته.خودم با مرتضي حرف مي زنم ديگه اونقدا هم گير نيست
ته دل فرشته نگران بود.حس بدي داشت.اما نمي توانست با پرويي سبحان را دک کند.پس بي خيال شد و با آنها همقدم شد.هنوز يک ربع هم نشده بود که مرتضي زنگ زد و آدرس خواست.فاطمه کنار يکي از مغازه هاي کفش فروشي ايستاد و آدرس پاساژ و مغازه را داد.فرشته گفت:
-داره مياد؟
-آره، گفت با دوستشه!
سبحان کنجکاو نگاهشان کرد و گفت:کسي داره مياد؟
فرشته خلاصه گفت:نامزد فاطمه مياد.
سبحان متعجب پرسيد:ازدواج کردين؟
فاطمه با خجالت گفت:ازدواج ازدواج که نه اما بله!
فرشته نگاهش را به در پاساژ دوخت و يکباره قلبش فرو ريخت.کيان با مرتضي چه کار مي کرد؟
فاطمه با حيرت آرام زمزمه کرد:اينا کي باهم دوست شدن؟
سبحان متعجب به عکس العمل آنها نگاه مي کرد.آن دو که نزديک شدند مرتضي و کيان با حساسيت به سبحان نگاه کردند فاطمه فورا گفت:
-مرتضي جون، ايشون استادمون هستن داشتن رد مي شدن که ديديمشون و گفتيم و يه سلام و احوالپرسي کنيم.
مرتضي با شک به سبحان نگاه کرد و دستش را جلو برد و با سبحان دست داد و گفت:خوشبختم.
فاطمه بار ديگر کامل تر آنها را به هم معرفي کرد اما نوبت کيان که شد کيان سرد دستش را جلو برد و گفت:
-صالحي هستم.
سبحان با دقت نگاهش کرد و نمي دانست چرا حس مي کرد ربطي بين او و فرشته است که حتي بهم نگاه هم نکردند.با او دست داد و اظهار
خوشبختي کرد.اما ديگر نمي توانست با دخترها بماند.بنابراين خداحافظي کرد و از آنها جدا شد.مرتضي به کنايه گفت:
-نگفته بودين استاد به اين جووني و جذابي دارين؟!
فرشته با اخم گفت:ما مسئول استادامون نيستيم، قرارم نيست گزارشگر باشيم.
مرتضي با اخم نگاهش کرد و گفت:در موردش بعدا حرف مي زنيم، منو کيان اومديم بچرخيم گفتم يه سرم به شما بزنم.
romangram.com | @romangram_com