#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_51
کيان ابرويي بالا انداخت و گفت:هوامو داشته باشين.
جلوتر از بقيه به سوي فرشته رفت و گفت:سلام، خوبي؟
فرشته تلخ نگاهش کرد و گفت:نه به خوبي شما!
کيان با جديت گفت:باهات حرف دارم...
قبل از اينکه جمله اش را تمام کند فرشته گفت:
-حرفيم مونده؟ تمومش کن آقا کيان، حالم بهم مي خوره از اين بازي که شروع کردي و مطمئنا بازنده اش خودتي.!
کيان مچ دستش را گرفت و گفت:تو داري باهام بازي مي کني، تو نمي زاري همه چيز تموم بشه و گرنه من به غلط کردن افتادم، گفتم احمق بودم اما تو
فرصت دادي؟ تو بخشيدي؟
نکيسا به ميان حرفشان آمد و گفت:اينجا جاي حرف زدن نيست، برين داخل تا همه مشکوک نشدن.
نکيسا بازوي کيان را گرفت و با خود داخل برد.آلما به فرشته ي بغض کرده نگاه کرد و گفت:
-آروم باش گل دختر، مي دونم خودت مي توني اين قضيه رو درست کني اما کاش اين بچه بازي رو تا به خانواده ها نرسيده تموم مي کردين.
-بي خيال آلما، الان اينقد داغونم که فقط از اينجا گم شم اما نمي تونم.
آلما دستش را فشرد و گفت:بيا بريم داخل عزيزم، درست ميشه مطمئنم.
فرشته بغض سيب شده اش را قورت داد و با آلما داخل شد
کيان در ميان جمع نشسته بود و با بقيه حرف مي زد و بي خيال فرشته ايي بود که وجودش براي در آتش کشيدنش له له مي زد.اما کيان زير چشمي فرشته را ديد مي زد
و وجدانش درد مي کرد براي قرار خواستگاري که جدي بود اما بهم زد چون مرتضي گفته بود فرشته با جواب نه دادنش قصد خورد کردنش را دارد.دلش نيامد خورد شدنش
را ببند جلوي اين جماعت.مرد بود.نمي خواست بعد از 31 سال که خواستگاري هيچ دختري نرفته بود حالا غرورش بشکند.اما دلش درد مي کرد براي فرشته ايي که جانش
بود اما بخاطر لجبازي و اشتباهي که خودش نبايد مي کرد سرتقانه مي خواست پسش بزند....
بدون آنکه کسي متوجه شود مچ دست فرشته را گرفت و در ميان ازدحام خانواده که قصد خداحافظي داشتند و از در بيرون مي رفتند به فرشته چسپيد و آرام کار گوشش
گفت:فردا عصر ساعت 4 پاتوق منتظرتم، باهات حرف دارم دير نکن.
romangram.com | @romangram_com