#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_48


زهرا سبزي خوردني که خريده بود را روي ميز گذاشت و گفت: خانواده آقا ساسان و آقا سامان و آلما اينا.

فرشته خود را متعجب نشان داد و گفت:چطور؟! شام اينجان؟

-آره، ميموني کمک يا ميري دانشگاه؟

-ميمونم کمک.

-باشه پس صبحونه تو بخور پاشو يه جارو برقي پذيرايي رو بزن و بعدم گرد گيري کن تا منم برم برا غذا.

فرشته سري تکان داد و بلند شد و متعجب بود از مادرش که نگفت به عنوان خواستگار مي آيند.فقط مهماني؟!

-ميل ندارم ميرم جارو بکشم.

فرشته رفت در حالي که ذهنش درگير بود و هنوز هم اين کيان جديد را نمي شناخت.

**********************

دلهره داشت و علت را فقط آن مردي مي دانست که آزارش داده بود و حالا با پرويي تمام براي خواستگاري آمده بود.وارد پذيرايي شد و با همه سلام و احوالپرسي

کرد.زير چشمي نگاهي به جمع انداخت و کيان را نديد.با تعجب سر بلند کرد و همه را نگاه کرد اما کيان نبود.کنار آلما نشست و آرام پرسيد:

-کيان کجاست؟

آلما مهربان لبخند زد و گفت:کار داشت، گفتم اگه تونستم ميام، کلک نگرانشي؟

تمام تنش آتش گرفت از رودستي که خورده بود و اين جلسه فقط مهماني بود نه خواستگاري!

مشت هايش فشرده شد و غرورش؟ واي براي غروري که بارها و بارها شکسته مي شد.آلما متعجب نگاهش کرد و گفت:چت شد؟!

فرشته با خشمي کنترل شده گفت:خوبم.

-نکيسا بهم گفت اونروز چي شده، بابا شما دو تا محشرين تا سه ساعت داشتم از کاراتون مي خنديديم.

فرشته پوزخندي زد و گفت:همش تقصير اون پسر دايي احمقته!

-اونکه بله، اما ديگه قبول کردم اون با 31 سال هنوز بچه اس تو هم با 19 سال.

فرشته لبخندي زوري روي لب آورد و بلند شد و گفت:الان ميام.

romangram.com | @romangram_com