#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_44
-بي خيال بيا بريم.مرتضي قراره بياد دنبالمون بريم بازارگردي.
-خودتون برين.اصلا حوصله ندارم.
-تو چرا چند مدته اينجوري شدي؟
-فرداشب قراره خواستگاري کيانه، بلاخره همون جوري که گفت شد.اينقد دلم ازش پر که اصلا نمي خوام ببينمش چه رسد به خواستگاري.اما حالا که اومده حسابي سنگ رو يخش
مي کنم.حالا ببين.
-فرشته با اين کارا هم خودتو آزار ميدي هم کيانو.يه جا بايد تموم بشه.
فرشته درمانده گفت:تموم نميشه نمي دونم چرا؟
-چون نه تو مي خواي نه کيان.جفتتون ديوونه اين.خدا برا هم ساختتون.
فرشته پوزخندي زد و گفت:بيا بريم الان آقاتون مياد دنبالت.
جلوي در که رسيدند ماشين مرتضي با فاصله ي کمي از آنها برايشان بوق زد.فرشته با او سلام و احوالپرسي کرد و گفت:برين خوش باشين.
مرتضي با اخم گفت:مگه تو نمياي؟
-نه برين خوش باشين.احتياج دارم يکم قدم بزنم.
مرتضي با کنايه گفت:چند مدته با ما نمي پري خانوم.
فرشته لبخند زد و گفت:ديوونه شدم، ميگم کم ببينيم واگيردار نباشه.
مرتضي گفت:بيا سوار هر جا بخواي بري خودم مي برمت.
-جاي خاصي نميرم.
فاطمه گفت:بريم مرتضي، مي خواد تنها باشه کاريش نداشته باش.
فرشته لبخندي مهربان تحويلش داد و گفت:خوش باشين.خداحافظ
مرتضي با اخم زير لب گفت:خيلي بهم ريخته.
فرشته دور شد که فاطمه گفت: کيان از يه طرف بهش فشار مياره، جديدا يه استاد تو دانشگامونه که رو اعصابشه.
romangram.com | @romangram_com