#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_41
کيان دستش را محکم فشار داد و زير لب غريد:خفه شو فرشته تا بلايي سرت نيوردم.
مردي که از روي ستاره هاي روي شانه اش مشخص بود سروان است با اخم گفت:همين الان با من مياين ميريم آگاهي تا همه چيز مشخص بشه.
کيان با عصبانيت گفت:ايشون نامزدمه، الانم دعوامون شده، آگاهي براي چي بيايم؟
فرشته با عجله گفت:داره دروغ ميگه ما هيچ نسبتي نداريم.
سروان غريد:سرباز بيا اينارو ببر تا اونجا مشخص بشه کدوم راس ميگن؟
کيان با خشم گفت:اين مسخره بازيا چيه؟ من که دارم روشن ميگم ايشون چه نسبتي باهام دارن.
فرشته با مظلوميت گفت:مردک چرا دروغ ميگي من حتي تورو نمي شناسم.
سروان فرياد زد:دست خانومو ول کن.با من مياين اونجا مشخص ميشه حالا حرف اضافي موقوف.
فرشته لبخندي پر از تمسخر به کيان تحويل داد و گفت:جناب من مي تونم برم؟ آخه ديرم شده.
سروان با اخم گفت:خانوم شما اگه ديرتون بود تا اين موقع بيرون نمي موندين تا هر کي رد شده فکر ناجوري کنه و بخواين تو دردسر بيفتين.شمام با ما مياين تا خانواده تون بيان دنبالتون.
فرشته با التماس به سروان نگاه کرد که کيان دستش را رها کرد و همان لبخند پر از تمسخر را تحويلش داد.فرشته با التماس گفت:
-يعني چي؟ چرا آدمو اذيت مي کنين؟ من که راستشو گفتم.خودتونم شاهد بودين ديگه چرا بايد بيام؟
سروان بي توجه به آنها با کمک دو سربازي که همراهش بود آنها را سوار ماشين گشت کرد و به نزديکترين آگاهي برد.آنها پشت در بسته اتاقي روي صندلي نشستند.فرشته پر از ترس و استرس ناخان هايش را مي جويد.کيان خونسرد نگاهش کرد و گفت:خودت خواستي.
فرشته اخم کرد و گفت:بهتر از با تو بودنه.
-مي خوام ببينم چه جوابي براي عمو داري.
-تو دلمو خالي نکن، بعدم تو زور گرفتي براي رهايي از تو بود.
کيان با چهره ي گرفته گفت:اينقد نفرت انگيز شدم؟
فرشته نگاه از او گرفت و در دل گفت:ازت متنفر نيستم اما نمي بخشمت، نمي تونم.نه حداقل حالا.
در اتاق باز شد و سربازي بيرون آمد و گفت:برين داخل سرگرد منتظرتونه.
کيان و فرشته به دنبال هم داخل شدند.از ديدن نکيسا شرمنده سر پايين انداختند که نکيسا با حيرت گفت:
romangram.com | @romangram_com