#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_38


سبحان خونسرد گفت:نگران يک دوستم.دارم ازش دليل بي قراريشو مي پرسم.

فرشته غريد:من شما رو دوستم حساب کردم؟ کي اينقد صميمي شديم که شما براي من نگران باشين؟

سبحان گفت:دوستيم از وقتي که نرگساتو ازت گرفتم.دوستيم از وقتي که پامو تو اين کلاس گذاشتم و تو آشنا اومدي برام.دوستيم چون من خواستم.چون يه دوست خواستم و

تو مانعي مي بيني؟

-شما واقعا متوجه نيستين؟ اينجا محيط کوچيکه با هر بار صدا زدنتون بعد از کلاس يه شايعه برامون درست ميشه.من دارم اينجا درس مي خونم دلم نمي خواد حرفي گفته

بشه که حقيقت نداره.در ضمن من صنمي با شما ندارم مگر حکم شاگرد استادي که خيلي براش احترام قائلم.پس لطفا منو آزار ندين که مجبور شم قيد اين کلاسو بزنم و ترم

ديگه بگيرمش.

سبحان به سويش گام برداشت و بازويش را گرفت و گفت:اين چرت و پرتا چيه؟ من نگرانتم...

قبل از اينکه حرف ديگري بزند فرشته با دست آزادش سيلي محکمي روي گونه سبحان گذاشت و او را به عقب هل داد و در حالي که از خشم مي لرزيد گفت:

-آخرين بارتون باشه که بهم دست مي زنين.هيچ کس حق نداره نوک انگشتمم لمس کنه مگه اوني که عاشقشم.شما به چه حقي بازوي منو گرفتي؟ برام مهم ني کي هستي

و سمتت تو اين دانشگاه چيه؟ برام مهم ني که نگرانمي اما ديگه حق ندارين نه باهام حرف بزنين نه دستتون بهم بخوره.روشن که گفتم.

سبحان با تمام غرور خورد شده اش رفتنش را نگاه کرد.با حرص و خشم زير لب گفت:نشونت ميدم!

دستي به جايي که سيلي خورده بود کشيد و گفت:تو هم مثل بقيه.رام ميشي فقط زمان مي بره.اما نشونت ميدم دست روي من بلند کردن چقد مي تونه گرون باشه.

کيفش را برداشت و با خشمي که وجودش را احاطه کرده بود از کلاس بيرون زد....فاطمه دستش را گرفت و گفت:

-آروم باش دختر داري از خشم مي لرزي.تو که جوابشو دادي پس چته ديگه؟

-دردم اينه که هر نامردي از راه مي رسه فک مي کنه اونقد دختر راحتيم که بشه هر غلطي کرد و دم نزنم.اما همه شون کور خوندن.من فرشته ام.نمي زارم حيفم

کنن.مي شکنمشون.

-باشه عزيزم.بسه ديگه بخدا فشارت مي افته.اصلا حالت خوب نيست.

-خوبم فاطي.يه چيز خنک برام بيار يکم عطشم رفع بشه.

فاطمه فورا بلند شد و به بوفه ي دانشگاه رفت.از همان جا به مرتضي زنگ زد تا به دنبالشان بيايد.براي فرشته آب ميوه ايي خنک خريد و با عجله به سويش برگشت.فرشته آبميوه

romangram.com | @romangram_com