#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_135
فرشه دوباره لبخند زد و گفت:الان زودي ميام.
شقايق لبخند موزيانه اش را تکرار کرد و گفت:عجله نکن عزيزم.
فرشته تند از پله ها بالا رفت، اتاق سابق آلما را مي شناخت، تقريبا کنار اتاق دونفره شان بود.با عجله در را باز کرد و داخل شد، اما با ديدن کيان خشک شده نگاهش کرد.چند قدم عقب برداشت و گفت:اومدم...دنبال کليپس شقايق...نمي دونستم...
کيان قدم هاي عقب رفته فرشته را با چند گام بلند جبران کرد و گفت:کجا؟
-ميرم پايين خودت براش ببر.
برگشت که کيان دستش را گرفت و به آرامي به سمت ديوار پشت در هلش داد و چسپيده به او گفت:اگه نذارم بري؟
فرشته بي تقلا گفت:اگه کسي بياد؟
-که نمياد!
-و اگه بياد؟
کيان شانه ايي بالا انداخت و گفت:برام مهم نيست.
فرشته به سمت عقب هلش داد و گفت:اما من برام مهمه!
کيان جدي شده، نگاهش را به چشمان او دوخت و گفت:کي بود؟
باز ترس و کاش دعوايي نباشد!
زل زده به آن عسلي هاي که چيزي بين عشق و خشم را در خود جاي داده بود گفت:استاد دانشگاهمون.
پوزخندي زد کيان و غريد :و بعد با شما اونجا چه غلطي مي کرد؟
-خواست باهم حرف بزنيم...به قرآن نمي دونستم چيکارم داره.
کف دستش را روي سينه ي فرشته گذاشت و او را محکم به ديوار چسپاند و با خشم و دندان هاي کليد شده گفت:هر کي گفت کارت داره بايد بري؟....ها؟
اشک در چشمانش جمع شد و کاش فشار دست کيان کم مي شد، به زور گفت:مي شناختمش، با مادرش آشنام.
کيان فشار دستش را بيشتر کرد و گفت:ديگه چي؟ نه خوبه...تا کجا پيش رفتين؟
فرشته مچ دستش را گرفت و گفت:دستتو بردار داري قفسه سينه مو خورد مي کني.
romangram.com | @romangram_com