#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_123


-پس برو يه چيزي بپوش بريم بيرون،رژم افتاده کف ماشين يادم نبود برش دآرم بيا بريم بياريمش تا رژمو تمديد کنم.

-باشه وايسا برم مانتومو بپوشم.

همين که فرشته رفت آلما به کيان پيام داد که کنار ماشين بيايد.خودش هم مانتويش را پوشيد.شالش را روي سرش مرتب کرد و با آمدن فرشته از در پشتي باغ خارج شدند.به ماشين که رسيدند کيان را ديدند که به ماشين تکيه زده .فرشته با ديدنش ناخودآگاه ضربان قلبش تند شد.آلما با لبخند کيان را صدا زد و گفت:ا،کيان تو هم اينجايي؟

کيان برگشت.از ديدن فرشته تمام وجودش چشم شد.اصلا متوجه حرف آلما نشد.فرشته معذب سلام آرامي کرد.کيان لبخند زد و جوابش را داد.آلما به بهانه آوردن رژش درون ماشين رفت.کيان به فرشته نزديک شد.به آرامي گفت:خيلي زيبا شدي.

گونه هاي فرشته از شرم گل انداخت.احساس داغي در صورتش مي کرد.لبخند زد و گفت:ممنونم

-دوست داشتم ببينمتون و خب انگار شانس باهام يار بود.

فرشته سرش را بلند کرد.چشمانش را به نگاه داغ کيان دوخت.اصلا باورش نمي شد که پسري که هفته پيش براي اولين بار ديده بود و از آن به بعد تمام ذهنش را مشغول کرده بود.حالا روبرويش بود و داشت مي گفت که دوست داشته او را ببيند.يعني آنقدر زيبا و خانم شده بود که براي مردي مانند کيان به چشم بيايد؟ لبهايش تکان خورد تا جوابي دهد که آلما آمد و گفت:پيداش کردم.

کيان از فرصت استفاده کرد کمي به سوي فرشته خم شد آرام در گوشش گفت:نگات منو تا مرز جنون مي بره.

فرشته ناخودآگاه قدمي عقب نهاد.کيان با لبخند نگاهش کرد.آلما که از حالت فرشته پي برده بود کيان حرفي زده اخمي به او کرد و دست فرشته را گرفت و به مراسم برگشتند....

فاطمه سقلمه ايي به پهلويش زد و گفت:لبخند مي زني؟

-يه خاطره ي خوب ارزش يه لبخند و داره.

فاطمه به آرامي گفت:کيان؟

فرشته سر تکان داد ورو به سبحان گفت:شرمنده استاد تو زحمت انداختيمتون.

سبحان طلبکارانه گفت:چه اصراري داري همه جا به من بگي استاد؟دانشگاه تعطيل شده فرشه خانوم.محض اطلاع!

فرشته لبخندي به سبحان زد و گفت:بهرحال ممنونم.

سبحان با لبخند جوابش را داد.رسيده به کوچه فرشته گفت:اگه به ناهار دعوتتون کنم مي پذيرين؟

سبحان با خنده اشاره ايي به تيپش کرد و گفت:حتما با اين سرووضع؟ اونم برا مني که قراره اولين بارم باشه؟عمرا!

فرشته پياده شد و گفت:هر جور ميلتونه!

فاطمه هم پشت سرش پايين آمد. هر دو از سبحان خداحافظي کردند به سوي خانه رفتند که فاطمه گفت:از يک شنبه ماه رمضونِ ميري پيشواز؟

-آره يه روز جلوش ميرم.

romangram.com | @romangram_com