#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_121


کيان لحظه ايي سکوت کرد.درد معده اش بهتر شده بود.مي توانست کمي راه برود و کادوي عروسي را به مرتضي و عروسش بدهد.مي توانست باز هم خرامان راه رفتن فرشته اش را ببيند.مي توانست لبخند بزند و باز خدا رحم کند فردا را با سرخي غيرعادي تنش.پوفي کشيد و گفت:آره ميام.

فرشته دستگيره را فشرد، در را باز کرد و بيرون رفت.اما دوباره برگشت و پرسيد:با من مياي؟

کيان از ماشينش پياده شد و گفت:برو، پشت سرت ميام.

فرشته لبخند زد و در حالي که دامن بلند لباسش را کمي بالا گرفته بود از در پشتي وارد باغ شد و فورا خود را قاتي مهمانان کرد انگار نه انگار دقايقي پيش کنار محبوبش بوده.

کيان با لبخند رفتنش را نگاه کرده بود.زير لب زمزمه کرده:ديوونه تم به خدا!...احتمالا همين روزا بايد بيام.دست دست کردن ديگه بسه!

گفت و در حالي که سعي مي کرد سرحال باشد وارد باغ شد....

شب گذشته بود و به حتم امشب از آن شب هاي تکرار نشدني برايشان بود و خدا چقدر مهربان بود به حال اين دو جوان دوست داشتني!

*************************

فصل نهم

با شوق صورت چروک شده ي خانم جان را که عينک گردش او را بامزه تر کرده بود را ب*و*سيد و گفت:امروز چطورين؟

خانم جان لبخند زد و با عصايش اشاره ايي به فاطمه کرد و گفت:اين کيه؟

فاطمه اخم کمرنگي روي پيشاني گذاشت و در دل گفت:نمي تونست مودب تر باشه؟

فرشته دست فاطمه را گرفت و گفت:اين فاطيه، دوست جون جوني من، هفته پيش عروس شده.

صداي خواب آلود سبحان که از پله ها پايين مي آمد توجه شان را جلب کرد:کي عروس شده؟

فاطمه از خجالت سرخ شد، فرشته با لبخند گفت:تموم شد، شمام دعوت نبودي استاد!

سبحان دستي به صورت نشسته اش کشيد و گفت:چه حيف!

سبحان به سمت دستشويي رفت که خانم جان اشاره کرد آنها بنشينند.هر دو روي کاناپه ايي روبروي او نشستد.فرشته موهايش را درون شال قرمز رنگش فرو برد و گفت:فاطي دوست داشت ببيندتون از بس تعريفتونو دادم.

خانم جان به عصايي چوب گردوييش تکيه داد و گفت:چه چيزي از يه پيرزن چروک برداشته و ناتوان تعريفي بود؟

فرشته گفت:همه چيز، امروز حوصله دارين کمي قصه برامون بگين؟ مثلا از جوونياتون؟

خانم جان عصايش را به مبل تکيه داد و خود چون اشراف زاده ايي به پشتي مبلش تکيه داد و گفت:پرحرفي خسته تونون مي کنه.

romangram.com | @romangram_com