#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_112
-نه زياد!
کيان نفسش را بيرون داد و گفت:برو تو، عمو اينا نگران ميشن.
-بيا داخل.
-ممنون، بايد برم.
فرشته سر تکان داد خواست پياده شود که ضربه ايي به شيشه ي کنار کيان خورد.هر دو ترسيده، کيان دست فرشته را رها کرد و شيشه را کنار کشيد با ديدن مرتضي که به آن دو مي خنديد گفت:اي تو روحت!
مرتضي با خنده گفت:ترسوندمتون؟
فرشته از ماشين پياده شد با حرص و خشم گفت:خدا لعنتت کنه مرتضي فک کردم باباس.
مرتضي قهقه زد که فرشته سرسري خداحافظي کرد و با کليدي که داشت داخل شد.مرتضي از پنجره خم شد و گفت:خوب خلوت کرده بودين.
-تو که قشنگ زدي وسط حالمون.
-آخه حيف بود.همچين سفت دستشو گرفته بودي..گفتم يکم بخنديم.
کيان اخمي حواله اش کرد و گفت:دارم برات برادر.
*********************
پاچه هاي شلوارش جين آبي رنگش را بالا کشيد و رو به فاطمه که مشغول صحبت با گوشيش بود گفت:مياي تو آب؟
فاطمه سرش را به نشانه ي نه تکان داد و از او رو برگرداند و به سوي جلو از فرشته دور شد.فرشته آهي کشيد و به سوي آب رفت.چقدر اين روزها حس مي کرد تنهاست.دلش کياني را مي خواست که انگار قصد نداشت دوباره برگردد.خسته بود از اين همه تنهايي!
ولرم بودن آب حسش را بدتر کرد.دلش چيز خنکي مي خواست.تا دلش را تازه کند.مقنعه ي سياه رنگش را کمي عقب کشيد و به افقي که رو به سرخ شدن مي رفت چشم دوخت.زير لب گفت:نميشه بياي؟
بي حواس بود...بي هوا بود...سنگي زير پايش ليز خورد و درون آب کم عمق افتاد، از اين خيسي بدش نمي آمد اما با اين سر و وضع نمي توانست تا خانه برود.دستش را به نرمي روي سطح آب کشيد و دوباره آه...
صداي فاطمه را شنيد که صدايش مي کرد.سرش را برگرداند و گفت:چيه؟
-مي خوام برود، بيا بيرون بريم.
-مي خوام بمونم تو برو، ميام.
-ديوونه شدي؟ تنها بموني چيکار؟ پاشو بيا دير شده.
romangram.com | @romangram_com