#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_108


-حتما!

خم شد صورت چين خورده از پيري خانم جان را ب*و*سيد و از اتاق خارج شد.زياد وقت نداشت.نبايد سبحان او را مي ديد اصلا حوصله توجيح کردنش را نداشت که براي ديدن او نيامده.پس با سرعت از خانه بيرون زد و با دو خود را به خيابان رساند.با ديدن خيابان نفس راحتي کشيد و لبخند زد.جلوي تاکسي زرد رنگي دست دراز کرد و بي آنکه مقصدي بگويد گفت:م*س*تقيم.

سوار شد و زير لب گفت:الهي شکر!

....خسته از سر و کله زدن با دانشجوهاي که فقط به دنبال نمره عملي بالا و ميانترم خوب بودند، ماشين را جلوي در پارک کرد.عصر باز هم کلاس داشت پس چرا بايد ماشين را داخل مي برد؟ بدون زنگ زدن کليد اندخت، در را باز کرد وداخل شد.

از زور گرسنگي و صبحانه ايي که نخورده بود يکراست به آشپزخانه رفت، با ديدن ميز آشپزخانه که چند پيش دستي و ميوه ي خورده و دو فنجان چاي خورده شده بود با تعجب به مينا(خدمتکار خانه) گفت:مينا خانم مهمان داشتيم؟

مينا دست هايش را با لباسش خشک کرد و گفت:بله، همون خانومي که اونروز خانم جان حالش بد شد آوردنشون خونه.

سبحان با شيطنت ابرويش را بالا فرستاد و کنجکاو پرسيد:پس چرا برا ناهار نگه اش نداشتي؟

-از همون اول قصدش موندن نبود.فقط مي خواست يه سر بزنه...اما آقا سبحان از من نشنيده بگيرين فک مي کنم داشت از شما فرار مي کرد مي خواست جوري بره که شما سر نرسيدين...دانشجوتونه نه؟ حتما کاري کرده که مي ترسه ها؟

سبحان لبخند زد و با چشمکي گفت:حتما!...مينا خانوم تا لباس عوض مي کنم ناهارو بکش که نا ندارم.

مينا چشمي گفت و سبحان از آشپزخانه بيرون رفت.لبخند کجي زد و گفت:پس مياي من نبينمت ها؟ دفعه ديگه اييم هست موش کوچولو!

************************

کلافه نگاهي به ساعت انداخت.بلاخره بي طاقت بلند شد کتش را از دور صندلي برداشت و از اتاقش بيرون رفت.يکراست به اتاق فرجاد رفت.با ديدن دخترک که سخت مشغول بود و سرش را يک ميلي هم بلند نمي کرد سرفه ايي کرد تا توجه ي او را جلب کند.دخترک سر بلند کرد و با ديدن کيان در چهارچوب در دستپاچه بلند شد و گفت:چيزي شده جناب مهندس؟

کيان با بدخلقي گفت:يه نگاه به ساعت انداختين؟ قرار بود شما فقط صبح ها اينجا باشين تا اين وقت غروب.

-ببخشين، مهندس فرجاد تاکيد کردن تا کارم تموم نشده نرم، صبح کلاس داشتم جاش عصر اومدم همون جوري که گفتين.

کيان زير لب لعنتي نثار فرجاد کرد و با آرامش بيشتري گفت:بسه خانوم، ساعت از وقت اداري گذشته، همه رفتن شمام بهتره يا کارو ببرين خونه يا براي فردا انجام بدين، خوبيت نداره تا اين وقت هنوز اينجايين.

دخترک سري تکان داد و در حالي که مدام نگاهش را مي دزديد ، مشغول جمع کردن وسايلش شد.کيان با دقت او زيرنظر گرفت.از لرزش دست هاي دخترک متعجب شد و پرسيد:اتفاقي براتون افتاده؟ چرا دستاتون مي لرزه؟

دخترک وحشت زده نگاهش کرد و گفت:هيچي...من خوبم.

کيان با نگراني به او نزديک شد و گفت:اما انگار حالتون مساعد نيست.

دخترک با دستپاچگي بيشتر گفت:باور کنين خوبم مهندس...

کيان با ترديد پرسيد:کسي هست بياد دنبالتون؟

romangram.com | @romangram_com