#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_102
-هي تن اين شوهر مادر مرده ي ما رو بلرزونا...خودش بي طاقت تره بياد بگه...حال ببين تا يه ساعت ديگه سروکله اش پيدا ميشه.
-اونوقت تو نمي خواي دعوت کني من امشب بيام خونتون؟
-خواهر دامادي خيرسرت، با اونا مياي ديگه...
-عجب! کجا بريم؟ ديشب درست نخوابيدم، اينقده خوابم مياد.
باهم به سمت در ورودي حرکت کردند که فاطمه گفت:برو استراحت کن، به خودت سخت نگير.
آهي کشيد بي شباهت به دردلي ناگفته...از در ورودي بيرون که رفتند ماشيني به سرعت از کنارشان رد شد.کافي بود فقط کمي نگاهش را دقيق کند تا بداند استاد اخموي کلاسشان بود که لجوجانه و بچگانه قهر کرده بود، فرشته با حرص پا روي زمين کوباند و زير لب گفت:به درک،ناز تورم بکشم؟
فاطمه با تعجب نگاهش کرد و گفت:يه چيزيت ميشه تو هم ها!
فرشته بي حوصله دستي در هوا تکان داد و گفت:ميرم خونه مياي؟
-نه گلي، بايد برم خونه خودمون برا شب کلي کار دارم، ميدونم الان مامان کلي غر زده بابت دست تنها بودنش.
فرشته لبخند نمکيني زد و دستش را فشرد و گفت:برو عزيزم.
-شب بياي با مرتضي ها، مي خوام باشي.
-سعي مي کنم.باي عروس خانوم.
فاطمه با صورتي پر خنده و شادي مسيرش را کج کرد تا به خانه برود.فرشه نگاهش کرد و حسرت خورد شايد اگر آن دو سال پيش نفرت انگيز هيچ وقت در زندگيش نبود الان خانه خودش را داشت با همسري که عاشقانه دوستش داشت.مردي با تمام سوتفاهمات!
پياده به سوي خيابان رفت.نرسيده به خيابان گوشيش زنگ خورد.با ديدن نام مرتضي لبخند زد.همين که تماس را برقرار کرد مهلت نداد مرتضي حرفي بزند گفت:با معرفت، با مرام، لوطي..چش سفيد مي کشمت واسه چي به من نگفتي امشب چه خبره؟
صداي مردانه ي مرتضي که با خنده به لکنت افتاده بود گفت:مهلت...بده.. دختر، چرا اينقد..هولي؟
لبخند جذابي روي لب نشاند و گفت:دارم برات برادر..
-آماده به خدمتيم خواهر...غرض از مزاحمت...عصر پاشو بيا خونه کارت دارم، يه سرم بريم خريد من کت و شلوار مي خوام.
-ها بگو کارم داري و گرنه عمرا که بهم نمي گفتي چه خبر شده.
-بدجنس نشو دختر، ميدوني مي گفتم، حالا چه کنم اون ورپريده زودتر خبرا رو گفته؟
-بسه بابا فهميدم بي گ*ن*ا*هي مرديکه ي گ*ن*ا*هکار، عصر ميام.
romangram.com | @romangram_com