#هم_قفس_پارت_93

ستاره انگار که یکهو به خودش اومده باشه با نگرانی گفت:

_معذرت می خوام منظور بدی نداشتم،منو ببخش،وای...به خدا نفهمیدم چی شد که اینو گفتم....اصلا این چه حرفی بودکه من زدم؟.....معذرت می خوام...

خدای من!ستاره چرا این جوری جواب منو می داد؟اصلا نمی فهمیدم داره چی کارمی کنه؟1خواستم یه جوری به این وضعیت خاتمه بدم،فکر کردم اگه بیشتر اونجا بمونه حالش بدتر می شه،گفتم:

_خیلی خب ستاره،فهمیدم،نمی خواد این قدر معذرت خواهی کنی.می خوای برات ماشین بگیرم بری خونه؟

_خونه؟نه.....راستش می ترسم که....میای بریم همون جایی که یه بار منو بردی؟...بریم؟

خوشحال شدم.فکرشم نمی کردم که دیگه ستاره با من پاشو بیرون بذاره.نمی خواستم فرصت رو از دست بدم میترسیدم برم دنبال مهرداد و ستاره توی این فاصلهپشیمون بشه.به یکی از بچه هاکه همون دور و بر بود سپردم که به مهرداد بگه که من با ستاره رفتم بیرون و بعدا بهش زنگ می زنم.با ستاره رفتیم سمت تریا کلبه،خوشحال به نظر می رسید.

_ستاره،می تونم یه سوال ازت بپرسم؟

_آره،بپرس.

_از بهروز خبری نیست.کجاست؟

romangram.com | @romangram_com