#هم_قفس_پارت_91

خاطرات تلخ آزارم می ده،نمی دونی چقدر غیر قابل تحمله!یادآوری اون روزهای تلخ تر از تلخ مثل فیلم سینمایی جلوی چشمامه،مثل یه نوار از کنارم رد می شه،اون قدر به خاطرش نا خواسته اشک ریختم که چشمه اشکم خشکیده.

شوق به دست آوردن ستاره خیلی شیرین تر از غم از دست دادنش بود.الان مدت هاس که دارم به این موضوع فکر می کنم،اون روزها چه پر شور و نشاط بودم؟!چقدر برای دیدنش بی تاب بودم؟!چه شب هایی که تصویر ستارهرو توی ذهنم نقاشی میکردم؟!شب ها خواب ستاره رو می دیدم و روزها با یاد ستاره از خواب بیدار می شدم.

امتحانات نزدیک بود و من سعیمی کردم خودم رو مشغول درسهام کنم.ستاره هر موقع منو می دید لبخند مرموزی می زد.بعضی وقتا خیلی با عطوفت نگاهم میکرد،دچار دوگانگی شده بودم،نمی فهمیدم بالاخره ستاره از من خوشش میاد یا بدش میاد.سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم و بچسبم به درسم.اگه قرار بود بین منو ستاره اتفاقی بیفته،یعنی اگه خدا می خواست که بیفته،حتما می افتاد.ترجیح دادم به خاطرش جنگ نکنم و همه چی رو به تقدیرواگذار کنم.

نباید هیچ موضوعی من رو از درس هام عقب می انداخت.علاقه من به تحصیل و قبول شدن توی کنکور که با زحمتی یک ساله به دست آورده بودم دوباره در وجودم قوت گرفت.هیچ وقت شاگرد زرنگی نبودم ولیهر طوری بود واحدهارو پاس می کردم،تا آخر امتحانات همه چیز به خوبی پیش رفت.یکی،دو روز بعد از امتحانات با مهرداد به دانشگاه رفتیم.توی دفتر آموزش کار داشتیم.کارم که تموم شد به مهرداد گفتم که توی حیاط منتظرش می مونم.روی یکی از نیمکت ها نشسته بودم که ستاره اومد.دیدمش ولی به روی خودم نیاوردم و سرم رو انداختم پایین.یکهو متوجه شدم که بالای سرم ایستاده،سرم رو بالا گرفتم.داشت بهم لبخند می زد،بلند شدم و روبروش ایستادم.

_سلام.

_سلام،امتحانات تموم شد؟

لحن صداش گرم و دوستانه بود.گفتم:

_آره،تو چی؟

_چند روزی میشه،تابستون واحد می گیری؟

romangram.com | @romangram_com