#هم_قفس_پارت_89
شروع شد،یه کتک کاری مفصل،نمی خوام دروغ بگم که برنده میدون بودم،من اصلا اهل دعوا نیستم یکی،دوتا زدم ولی حسابی کتک خوردم.اگر مردم جلوی بهروز رو نمی گرفتن منوله می کرد.صورتم خونی شده بود و دهنم مزه خون می داد.مردم بهروز رو گرفتن وبردن.وقتی بلند شدم یه نگاه به ماشین کردم،مهرداد ازماشین پیاده شده بود داشت ازدور نگاه می کرد،حالا که همه چیز تموم شده بود جرات نمی کرد بیاد جلو.یکی،دوتا از هم کلاسی هام همون موقع رسیدن.قسم و آیه که بگوکی این بلا رو سرت آورده تا ما بریم و پدرش رو در بیاریم.حالا که همه چیز تموم شده بود اونا ول کن نبودن.وقتی یه ذره آروم شدن رفتن ومنم رفتم سوارماشین شدم تا برم جلوی دانشگاه پارک کنم.
_افشین ببخشید،به خدا خیلی سعی کردم بیام جلو ولی جرات نکردم.
_عیب نداره رفیق،مهم نیست،چند وقتی بود یه کتک حسابی نخورده بودم.
_بدنت درد می کنه؟
_آره به جان تو،همه تنم درد می کنه،بی انصاف عجب دست سنگینی داشت.
از بینی و کنار لبم خون می اومد.مهرداد یه دستمال از توی ماشین برداشت ورفت بهش آب بزنه.خودمو توی آینه نگاه کردم،صورتم مچاله شده بود،یکهو از توی آینه ستاره رو دیدم که پشت ماشین ایستاده و داره بهم پوزخندمی زنه.زود ازماشین بیرون پریدم.
_ستاره تو خوبی؟
خنده عجیبی کرد و گفت:
_حقت بود.
romangram.com | @romangram_com