#هم_قفس_پارت_87

_منطق!اگه بهروز منطق سرش می شد که با من این کار رو نمی کرد.وایستا،من پیاده میشم.

_ولی هنوز خیلی مونده که برسیم.

_مهم نیس،نمی خوام کسی من و توی ماشین تو ببینه.

برای ستاره ماشین گرفتم و فرستادمش خونه،وقتی تنهاشدم هزارجورفکراومد توی سرم،دوباره آتیش عشق ستاره که با زحمت زیر خاکستر رفته بود داشت شعله ور می شد.

تقدیرمن است این همه؟

یا سرنوشت توست؟

که این فروکش درد،خود انگیزه دردی دیگر بود

یکراست رفتم سراغ مهرداد و همه چیز رو بهش گفتم،گفتم که با به هم خوردن نامزدی ستاره من یه بار دیگه می تونم شانسم رو امتحان کنم.مهرداد کلی باهام صحبت کرد،حق داشت می گفت با شرایط روحی بدی که ستاره داره بهتره صبرکنم.اصلا زمان مناسبی نبود که دوباره بهش پیشنهاد بدم.از مهرداد که جدا شدم یه کمی یاس و تردید به دلم افتاد.شاید ستاره هیچ وقت روحیه مناسبی برای ازدواج پیدا نکنه؟شاید اصلا من رو انتخاب نکنه؟دلم نمی خواست ناامید باشم دیگه ستاره به کسی تعلق نداشت واین احساس خوبی درمن ایجاد می کرد.فقط باید بهش زمان می دادم و همین کار روهم کردم.

رفتار ستاره بعداز اون روز با من مثل گذشته شد.انگار نه انگارکه کلی باهام دردو دل کرده.مثل گذشته فقط به یک سلام و علیک ساده اکتفا می کرد.منم زیاد ستاره رو تحت فشار نمی ذاشتم.بهروز چند وقت یه بار می اومد جلوی دانشگاه ولی ستاره تحویلش نمی گرفت.این برخورد ستاره با بهروز نقش پیروزی رو برای من پررنگ تر می کرد.ستاره نه تنها بهتر نشد بلکه روز به روز رفتارش غیر طبیعی تر می شد.حرکات عجیبی از خودش در می آورد.می خندید،گریه می کرد،بلند بلند حرف می زد.کلاس هارو یکی درمیون می اومد.همه بچه ها تصمیم گرفتن کمتر خلوتش رو به هم بزنن.کارمون اشتباه بود،شاید اگه بیشتر دورو برش رو می گرفتیم ونمی ذاشتیم تنها باشه وضعیتش اون طوری نمی شد؟!

romangram.com | @romangram_com