#هم_قفس_پارت_79

ترم جدید که شروع شد تقریبا دوهفته ستاره دانشگاه نیومد.بعدازدوهفته وقتی سر یکی از کلاس ها دیدمش اصلا باور نمی کردم که این ستاره همون ستاره اس.پژمرده شده بود،رنگ وروش پریده بود،عین مرده متحرک،حرکاتش اصلا طبیعی نبود،سریه موضوع خیلی ساده یکهو زیرخنده زد،بعد یکهو چشمانش پراشک شد،همه بچه هاتعجب کرده بودند،استاد که وضع رواینجوری دید به ستاره گفت که بره بیرون ویه کم هوا بخوره.ستاره که رفت من هم اجازه گرفتم وسریعا ازکلاس بیرون زدم.دویدم دنبالش.ستاره با عجله از دانشگاه بیرون رفت.

_خانوم حکمت،خانوم حکمت.

نمی دونم صدامو نشنید یا خودشو زد به نشنیدن،همون طوری می دویدومن هم به دنبالش،وقتی از در دانشگاه رفتم بیرون دیدم یه کم اون طرف ترایستاده.

_اتفاقی افتاده خانوم حکمت،شما از چی ناراحتید؟چرا به ماهانمی گید؟شاید بتونیم کمکتون کنیم؟!

ستاره یکهو زد زیرگریه،با صدای بلندوازته دل ناله می کرد.گفتم:

_تو رو خدا خودتون رو کنترل کنید،جلوی دانشگاه خوب نیست،همراه من بیا.

بدون این که یک کلمه حرف بزنه دنبالم اومد.همون طوری که گریه می کرد،در ماشین رو باز کردم و ستاره رو نشوندم.خودمم سوار شدم.

_آروم باش.

اصلا به حرفم توجه نکردو همونطوری گریه می کرد،نمی تونستم گریه هاشو ببینم،دستمال کاغذی رو گرفتم طرفش،چند برگ برداشت،ساکت نشستم تا یه کمی آروم بشه.

romangram.com | @romangram_com