#هم_قفس_پارت_65
_رویا جون شما و پدر با عشق ازدواج کردین؟
_چی شد که همچین سوالی به ذهنت رسید؟فکر نمی کرده هیچ وقت دونستن این موضوع برات جالب باشه.
_خیلی هم برام جالبه،بهم میگین؟
رویا لبخندی زد و به صندلیش تکیه داد.
_من هوشنگ رو از بچگی دوست داشتم.از همون موقع کع توی حیاطشون با هم بازی می کردیم.آخه ما همسایه دیوار به دیوار بودیم.هوشنگ پنج سال از من بزرگ تر بود.از همون بچگی توی بازی ها مقتدر بود و می خواست حرف حرف خودش باشه.از وقتی معنی عشق و عاشقی رو فهمیدم متوجه شدم که عاشق هوشنگم.زمانی که برای تحصیل رفت آمریکا یه کمی از برگشتنش ناامید شدم ولی اون قدر دوستش داشتم که منتظرش موندم.زمانی که اعظم خانوم،مادرش با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون نمی دونی چه ذوقی کردم.فکر کردم اومده خواستگاریم،ولی وقتی فهمیدم هوشنگ توی آمریکا با مادرت ازدواج کرده تمام امیدهام ناامید شد.تا مدت ها نمی تونستم فراموشش کنم.همه خواستگارهام رو ردمی کردم.اهل درس و مشق هم نبودمکه بهانه درس رو بیارم.برای همین پدرم خیلی برای ازدواجم پافشاری می کرد.وقتی پدر و مادرت از آمریکا برگشتن و برای اولین بار مادرت رو دیدم فهمیدم چرا پدرت باهاش ازدواج کرده.اون قدر خانوم بود که نگو،معصومیت از توی چشماش می بارید.از زندگیشون راضی بودن،پدرت یه کارخونه کوچیک با کمک پدرش تاسیس کرد و حسابی سرگرم کاراش بود.من که این وضعیت رو دیدم به اولین خواستگارم جواب مثبت دادم.شیرینی خورده بودم که مادر و برادرت توی تصادف کشته شدن و تو تنها موندی.دوباره امید به این که هوشنگ رو به دست بیارم تو وجودم قوت گرفت.برای همین نامزدیم رو به هم زدم.یک سال از فوت مادرت گذشته بود ولی پدرت هنوز خیلی عصبی و ناراحت بود.با هیچ کس نمی جوشید،خیلی افسرده بود،تو تنها بودی و حسابی دست و پای پدرت رو می بستی.داشت ورشکست می شد.اون موقع اعظم خانوم،مادر بزرگت فوت کرده بود.بهم خوردن نامزدی من،اون هم فقط چند هفته بعد از فوت مادرت پدربزرگت رو متوجه کرد که حتما یه رابطه ای بین این دوتا داستان وجود داره.یه روز بی مقدمه ازم پرسید که هوشنگ رو دوست اری؟وقتی سکوت کردم یه هفته بعد اومد خواستگاریم.هوشنگ اصلا راضی نبود خودش روز خواستگارینیومد.می دونستم که هوشنگ منو دوست نداره و فقط به خاطر تو روی حرف پدرش حرفی نزده ولی از خدا خواسته قبول کردم و باهاش ازدواج کردم.
_پدر و مادرتون مخالفت نکردن؟
_زیاد راضی نبودن ولی اولا من پدرت رو دوست داشتم در پانی پدرم با پدربزرگت سال ها دوست بودن.همون روزی که بی سر و صدا عقد پدرت شدم می دونستم که یه روز این عشق دو طرفه می شه.از همون موقع قول دادم مادر خوبی برای تو باشم.تو از همون اولش هم با من غریبی نمی کردی.هوشنگ وقتی عشق منو نسبت به خودش و تو وعلاقه ای که به خونه و زندگیم داشتم دید کم کم بهم علاقه مند شد.هنوز نتونستم جای مادرت رو براش بگیرم.خودمم هیچ وقت سعی نکردم مادرت رو از ذهن هوشنگ پاک کنم.اون هنوز هم عاشق مادرته،خیلی وقتا می شینه و ازش حرف می زنه.پدرت اون جور که فکر می کنی بی عاطفه نیست.از اون مردهاییه که عواطفش رو بروز نمی ده.پدرت هیچ وقت نمی تونه عشق اولش رو فراموش کنه،منم اینو ازش نمی خوام،همون طوری هم که می بینی عکس مادرت و بیژن همه جای خونه هست.حتی تو اتاق خواب من و پدرت.در مورد تو هم از همون اول خودم نخواستم که مادر صدام کنی،بهت یاد دادم بگی رویاجون،من هیچ وقت نمی خوام جای مادرت رو برات بگیرم.خودم می دونم.درسته که بعد از بع دنیا اومدن ارژنگ و سپیده یه کمی از تو غافل شدم ولی خدای من شاهده که هیچ وقت بین شماها فرق نذاشتم.شاید بعضی وقتا کارایی کرده باشم که نا خواسته بوده ولی همیشه سعی کردم تو رو مثل بچه های خودم بزرگ کنم و با یه چشم بهتون نگاه کنم.
_می دونم رویا جون،شما هیچ وقت منو اذیت نکردین.هیچ وقت احساس نکردم شما نا مادری من هستید.همیشه با من مهربون بودید.من از شما ممنونم.
بلند شدم صورتش رو بوسیدم و میز رو با هم جمع کردیم.وقتی برای اتمام کارم می رفتم بالا رویا بهم گفت می ره پیش یکی از دوستاش و دیر ئقت برمی گرده.موقع کار کردن همه اش به حرف های رویا فکر می کردم،اصلا تصورش رو هم می کردم که اون موقع پدرم رو دوست داشته باشه.راست می گفت چرا هیچ وقت دقت نکرده بودم که با وجود رویا همه جای خونه عکس مادر و بیژن هست.یا این که هر سال سر سال تحویل رویا یکی از عکس هاشون و می ذاره کنار سفره هفت سین.یه لحظه خودم رو گذاشتم جای رویا،اگه من بودم قبول نمی کردم که خاطرات عشق سابق همسرم همیشه زنده باشه.ناخودآگاه احساس خاصی نسبت به رویا پیدا کردم،یه لحظه که خوب فکرکردم فهمیدم خیلی دوستش دارم،شاید اندازه مادرم!
romangram.com | @romangram_com