#هم_قفس_پارت_171
_ما باید خونه پدرت زندگی کنیم؟
_اگه تو مخالفتی نداشته باشی آره،خونه ما به اندازه کافی برای منو تو جا داره،راستش من دلم نمی خواد یکهویی از پدرم دل بکنم.درسته که پدرم خیلی جدی و مستبده ولی دل مهربونی داره،پدرم و رویا توی اون خونه تنهان.
_آخه پدرجون منم تنهاس،باز پدرت رویا رو داره ولی پدرجون غیر از من هیچ کس رو نداره،تازه مریض هم هست،اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد چی؟
_باشه،من می شم دوماد سرخونه،تازه اگه دوست داشته باشی خونه رو عوض می کنیم و می ریم یه جای بهتر.
_فکر نمی کنم پدرجون راضی بشه.
_باشه،اگه راضی نشد همون جا می مونیم.
تا طلوع خورشید منو ستاره نسشتیم و حرف زدیم.کاش خورشید نمی تابید تا شب زیبای منو ستاره تموم نمی شد!وما همون طوری روی دوتا صندلی می نشستیم و تا ابد حرف می زدیم و به امواج دریا نگاه می کردیم.کاش هیچ وقت ماه در مقابل عظمت عشق ما سر تعظیم فرود نمی آورد و خورشید آتشین رو به نشانه قلب های پرسوز ما روانه آسمون نمی کرد!کاش...
_صبح شد!...نمی خوای بخوابی؟ممکنه بی خوابی بهت فشار بیاره.
_می ترسم افشین،از لحظه بعدی می ترسم،از این افقی که دوباره روی احساسم باز شده،به شکلم نگاه کن،شبیه پوچی شدم،ریشه های عمیق عشق تو می خواد تمام وجودم رو بگیره ولی جلوشوگرفتم،همه اش فکر می کنم نکنه تو هم با حرف هات منو خام کنی؟!مثل بهروز.
romangram.com | @romangram_com