#هم_قفس_پارت_152
_تو که نوز کارت با ستاره معلوم نیست،به نظر من نباید لادن رو از دست بدی.
_من عاشق ستاره ام مهرداد،چه جوری می تونم لادن رو تو آب نمک نگه دارم.این نامردیه،ستاره تازه داره عشق منو باور می کنه،میدونی برای رسیدن به همچین روزی چقدر سختی کشیدم؟!احساس می کنم حتی اگه به لادن فکر کنم دارم به ستاره خیانت می کنم.من از اون پسرا نیستم،خودت که دیدی،شده تا حالا خلاف علاقه ام به ستاره قدمی بردارم؟
_نه ندیدم،واین خیلی قشنگه.
مهرداد چند دقیقه ای سکوت کرد و بعدش گفت:
_چرا باید این همه تفاوت بین آدم ها باشه؟چرا یکی مثل تو این قدر مورد توجه قرار می گیره و یکی مثل من حتی فرصت پیدا نمی کنه که احساس واقعیش رو بیان کنه؟چرا؟
_نگران نباش مهرداد،تو چهار سال از من کوچیک تری،هنوز خیلی وقت داری،مگه من برای رسیدن به ستاره کلی سختی نکشیدم؟تازه ازکجا معلوم که همه چی خوب پیش بره؟به قول خودت که هنوز هیچی قطعی نیست.بالاخره یه نفر پیدا می شه که به تو تکیه کنه،هیچ وقت ناامید نباش.
صدای در پاکینگ که اومد فهمیدم که رویا اومده.بی سروصدا با مهرداد پله هارو دوتا یکی رفتیم بالا.حال و حوصله سلام و احوالپرسی نداشتم.یکی دو دقیقه بعد رویا در اتاق منو زد و اومد تو.دوتایی سلام کردیم و از این که غافلگیر شده بدیم خنده مون گرفت.رویا هم خندید.
_ای بدجنس ها لااقل چایی هاتون رو می خوردین،هنوز داغه.
romangram.com | @romangram_com