#هم_قفس_پارت_127

_برای ارژنگ؟

_اِوا چرا برای ارژنگ؟مگه تو چته؟اولا تو از ارژنگ بزرگتری،درثانی ارژنگ توی آمریکا هزارتا دختر جورواجور می تونه پیدا کنه،تازه برای پسری که اون وضعیت رو داره که نمی تونم برم خواستگاری.

جمله آخر رو که گفت صورتش رفت تو هم.یاد ارژنگ افتاد که گوشه زندان افتاده.دستی به موهاش کشیدم و گفتم:

_رویاجون،ممنونم که به فکر منی،ولی لادنفقط همکلاسیمنه،همین و بس،من نمی تونم هیچ فکر دیگه ای روش بکنم.

_ولی تو دیگه بیست و چهار سالته افشین،پس کی می خوای ازدواج کنی؟

_هنوز فرصت زیاده رویا جون،دختر که نیستم نگران ترشیدنم باشید!

_خودت کسی رو در نظر داری؟به من بگو افشین،من مثلمادرتم.

_فعلا که خبری نیست رویاجون،وطمئن باش اگه بخوام زن بگیرم اول از همه به شما می گم.

رویا نگاهی بهم کرد و سرش رو به علامت تایید تکون داد.بلند شدم وتوی حیاط رفتم.روی صندلی های کنار استخر نشستم.دیدم علی آقا ماشین رو داره توی پارکینگ می شوره.یکهو عین برق از جا پریدم.باید می رفتم دنبال آقای حکمت؟!ای وای باید با مهرداد تماس می گرفتم؟!عین تیر رفتم توی اتاقم و شماره مهرداد رو گرفتم.

romangram.com | @romangram_com