#هم_قفس_پارت_123

چند لحظه سکوت بین ما حکم فرما شد._اگه اجازه بدین من میرم.

_تو که هنوز چاییت رو نخوردی.

_بازم پیش شما میام،معذرت می خوام ولی احتیاج به تنهایی دارم.

آقای حکمت بلند شد و دستم رو به گرمی فشار داد و گفت:

_اگه دلت صاف باشه به چیزی که میخوای می رسی.

خداحافظی کردم و رفتم.بهش گفتم که فردا ظهر دوباره برمی گردم و می برمش پیش ستاره.تمام طول راه به آخرین حرفش فکر کردم« اگه دلت صاف باشه به چیزی که می خوای می رسی»یعنی واقعا این طور بود؟پس چرا ستاره با این که دلش صاف بود به وفای بهروز نرسید؟چرا وقتی فهمیدم ستاره رو با تمام وجودم دوست دارممتوجه شدم که نامزد داره؟چرا مهرداد با اینکه دلش صافه هیچ وقت دختری رو پیدا نمی کنه که دوستش داشته باشه و به خاطرش زندگی کنه؟و هزاران چرای دیگه که مثل خوره داشت مغزم رو می خورد.وقتی رسیدم خونه اون قدر خسته و کرخت بودم که حتی حوصله نداشتم ماشین رو برم توی پارکینگ.نزدیک در ورودی که شدم سروصدایرویا دوستاش می اومد.اصلا حوصله رویارویی با کسی رو نداشتم.بی سرو صدا رفتم بالاتوی اتاقم.اول دوش گرفتم و بعد روی تخت ولو شدم.هیچ حسی توی بدنم نداشتم،با فکرهای جورواجور اون قدر مثل مرغ سرکنده این دنده به اون دنده شدم که خوابم برد.صبح با صدای رویا از خواب بیدار شدم.

_افشین تو کی اومدی؟پاشو لنگه ظهره،پس ماشینت کو؟

احساس می کردم با پتک دارن می کوبن توی سرم،دندون هام به هم چسبیده بود،حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم.با بی حوصلگی از تخت خواب بیرو اومدم.وقتی سرو صورتم رو شستم احساس کردم حالم بهتر شد ولی هنوز مغزم تیر می کشید.یکراست به آشپزخونه رفتم.نرگس داشت غدا درست می کرد.سوئیچ ماشین رو روی میز گذاشتم.

_نرگس،به علی آقا بگو ماشین رو بیاره تو.

romangram.com | @romangram_com