#هم_قفس_پارت_118


_مگه پسرا هم با هم دیگه قهر می کنن؟

_نه ولی مهرداد خیلی حساسه،از بچگی عزیز کرده مادرش بوده،از وقتی که با هم دوست شدیم سعی می کنم مراعات حالش رو بکنم،امروز هم تقصیر من بود.داشت با هیجان برام حرف می زدولی من اصلا به حرف هاش گوش نمی کردم.نگران نباشید،بهش تلفن می کنم از دلش درمیارم.مهرداد خیلی دوست خوبیه.هر اخلاقی که داشته باشه وهر جوری باشه من دوستش دارم.

_وقتی دو تا دوست خوب مثل شماها رو می بینم خیلی خوشحال می شم.منمیکی،دوتا رفیق دارم که حداقل چهل سال از رفاقتمون میگذره.این دوستی ها رو حفظ کنید.هر دوستی که باقی بمونه مال همین سال های جوونیه.حیف از این عمر که بیهوده هدر رفت.

_آقای حکمت شما دبیر بودید؟

_ستاره بهتون گفته؟بله من سی سال در آموزش وپرورش خدمت می کردم.دبیر ریاضی بودم،وقتی بازنشسته شدم چند سالی کار نکردم ولی بعداز این که پسرم و همسرش به رحمت خدا رفتند تو مغازه یکی از دوستام شروع به کارکردم.حسابدارم.درسته که بدنم خیلی ضعیف شده وسوی چشم هامو دارم از دست می دم ولی مغزم درست مثل ماشین حساب کار می کنه.وقتی از مغزت کار بکشی هیچ وقت از کار نمی افته.از اول زندگیم هم دلم می خواست رو پای خودم بایستم.حتی اگه ستاره بره سر کار یا شوهرکنهنمی تونم تو خونه بمونم.به کار کردن عادت کردم.

_شما فقط یه پسر داشتیئ؟

_وا..جوون از شما چه پنهون زنم بچه اش نمی شد.هر موقع باردار می شدوبچه اش می خواست شکل بگیره سقط می شد.جهانبخش رو با نذرونیاز از خدا گرفتم.زنم یرزا عمرش رو به شما داد.جهانبخش رو خودم بزرگ کردم.امان از دست روزگار که تنها گل زندگیم رو پرپر کرد.

با یادآوری گذشته آهی از دهان آقای حکمت براومد.یادآوری اون روزهای تلخ دل پیرمرد رو به دردآورده بود.منم بحث رو کش ندادم.نمی خواستم بیشتر ناراحتش کنم.وقتی آقای حکمت رو جلوی در خونه ش پیاده کردم با اصرا زیاد اون رفتم بالا تا چایی بخورم.خیلی دوست داشتم محل زندگی ستاره رو تز نزدیک ببینم.یک آپارتمان قدیمی بود که آقای حکمت و ستاره طبقه دومش سکونت داشتن.


romangram.com | @romangram_com