#هم_قفس_پارت_107
ولی ستاره گفته بود نمی خواد حتی پدربزرگش رو ببینه،حالا چی شده بود که نظرش تا این حد تغییر کرده بود؟جالبه حتما فراموش کرده بود.از صبح اون قدر حرف های نامربوط زده بود که این یکی به نظرم طبیعی اومد.
_ولی شما باید تشریف ببرید،ما اجازه نداریم بیشتر توی اتاقش بمونیم،همین الان هم که داشتم می اومدم تو پرستار گفت باید بذاریم استراحت کنه.
آقای حکمت بلند شد،کمکش کردم تا با هم از در بیرون بریم.بیچاره اون قدر ناراحت و مضطرب بود که همه اش می ترسید کنترل خودشو از دست بده.وقتی اومدیم بیرون گفتم:
_آقای حکمت،شما تشریف ببرید خونه،مهرداد فردا صبح شما رو میاره.
مهرداد از پشت آقای حکمت شروع کرد به اشاره کردن سرو کله تکون دادن،از آقای حکمت عذر خواهی کردم و مهرداد رو به کناری کشیدم.
_چی می گی افشین؟مهرداد شما رو میاره؟من فردا کلی کار دارم که تا بعداز ظهر تموم نمی شه،چه جوری برم دنبالش؟می دونی چقدر راهش دوره.
_خیلی خب،چرا داری خودتو تیکه تیکه می کنی؟بیا،سوئیچ ماشین منو بگیر،فردا صبح برو کاراتو انجام بده بعدش هم این پیر مرد بیچاره رو بیار پیش نوه اش.کولی بازی هم در نیار.
_خودت چی؟
_من که امشب این جا می مونم،ماشین هم احتیاج ندارم.
romangram.com | @romangram_com