#هم_قفس_پارت_101
_باید زودتر درمان رو شروع می کرد.در طول این بیماری حالت روانی بیمار بین آگاهی و گیجی در نوسانه.نباید می ذاشتین کار به این جا بکشه.
سه ربع بعد آمبولانس رسید و دو نفر با تخت روان اومدن تا ستاره رو ببرن.ستاره هنوز توی اتاق دکتر بود.وقتی بیرون آوردنش و از جلوی من رد می شدن،ستاره لبه بلوزم رو گرفت.تخت رو نگه داشتن،دو لا شدم،ستاره بهم لبخند زد و گفت:
_دکتر گفت که حال من و تو خرابه،باید بستری بشیم،تو کی میای؟
_می یام،آمبولانس بعدی تو راهه تا من و بیاره پیش تو.
_حتما بیا،من نمی خوام اونجا تنها باشم.تو باید حالت خوب بشه،می فهمی؟باید خوب بشی.
بعد صداش رو بالا برد و همین طوری داد می زد«تو باید حالت خوب بشه»
ستاره رو بردن.از دکتر تشکر کردم و اومدم بیرون.هوز سوارماشین نشده بودم که با مهرداد تماس گرفتم و جریان رو براش تعریف کردم.گفتم هر جور شده آدرس ستاره رو پیدا کن وپدر بزرگش رو بیار آسایشگاه.اولرفتم خونه پول برداشتم و بعدش هم رفتم پیش ستاره.ساعت تقریبا پنج بعداز ظهر بود که رسیدیم.اسم و مشخصات ستاره رو به پرستار دادم.تقریا نیم ساعت طول کشید تا کارهای پذیرش رو بکنم و بعدش پرستار فقط بیست دقیقه بهم فرصت داد که ببینمش.ستاره توی یه اتاق کوچیک روی یه تخت خوابیده بود.معصومیت از توی صورتش می بارید،دلم به حالش سوخت،زندگی چه بازی تلخی با ستاره کرد،دلم بدجوری گرفت،اون دختر پاک و معصوم به خاطر یه از خدا بی خبر گوشه آسایشگاه افتاده بود.از اول،زندگیش پر حادثه و تلخ بود،برای همین زیاد با کسی نمی جوشید،با پیدا شدن بهروز خلاء زندگیش پر شد و تمام عشقش رو بهش هدیه کرد.یعنی کاری که بهروز با ستاره کرد بی جواب می مونه؟من فکر می کنم هیچ بدی یا هیچ خوبی ای تو دنیا بی جواب نمی مونه.شاید بهروز پیش خودش فکر کنه هیچ بدی به ستاره نکرده؟!ولی خدا همیشه عدالت رو برقرار می کنه،در مورد تک تک ما؟!
_سلام.
با صدای ستاره از فکر بیرون اومدم.خیلی بی حال و سست صحبت می کرد،از اثرات داروهای خواب آلود بود.
romangram.com | @romangram_com