#هم_خونه_پارت_233

چه شکلی بود.؟ اون آقاهه چه شکلی بود؟ چی پرسید؟
فقط یادمه قد بلند بود. اسم و فامیل شما رو گفته و پرسیده که اینجا مشؽول .درست به اش دقت نکردم
هستید یا نه؟ آقا مهرداد هم گفته بله. من به ایشون تذکر دادم که کار اشتباهی کرده و تا مطمئن نشده که
.واقعا برادر شماست نباید جوابی میداده
یلدا بیجان و بی رمق تشکر کرد. تمام بدنش میلرزید و یخ کرده بود. با خودش گفت یعنی کی بوده؟
.شهاب بوده؟ خدایا یعنی ممکنه؟ به جمله ی آقای کیانی فکر کرد. خودش رو برادر شما معرفی کرده
.برادرم . عصبانی شد . و با خود گفت آره . حتما خودش بوده . لعنتی
.حتما حاج رضا بهش گفته ت من رو پیدا نکنه از پول و قول وقرار خبری نیست193

.حالا هم آقا به صرافت افتاده اند که دنبال من بگردند. واقعا چقدر پر روهه
.اما اینبار کور خوندی . آقا شهاب . نمیذارم پیدام کنی. اگه شده بیکار بشم دیگه نمیذارم پیدام کنی. و عذابم بدی
.اما نفس در سینه اش حبس شد. چشمهای سیاه و جذابی گویی ساعتها مشؽول تماشایش بودند
.یلدا نفهمید چند لحظه همانطور بیحرکت خشکش زده است و به چشمهای سیاه و منتظر زل زده
شهاب با متانت ظاهری همیشگی اش پیش آمد. بدون لبخند و بدون هیچ عکس العمل خاصی که بشود
.آمرانه گفت من پایین منتظرم. زودتر خداحافظی کن و بیا .از آن به درونش پی برد
.و سپس بدون منتظر ماندن و شنیدن جوابی از سوی یلدا او را ترک کرد و پله ها را پایین رفت
.یلدا که گویی با نگاه او سحر شده بود هنوز نمیفهمید دور و برش چه خبر است
آقا مهرداد یکی از فروشندگان آنجا جلو آمد و گفت خانم یاری حالتون خوبه؟
.یلدا به سختی خودش را سر پا نگاه داشته بود. دستش را به قفسه های کتاب گرفت و به آرامی در جا نشست
.آقا مهرداد خانم رحیمی را صدا کرد و گفت خانم رحیمی یک لیوان آب قند لطفا
.خانم رحیمی آبدارچی آنجا فوری با یک لیوان آب قند ظاهر شد
.یلدا لیوان را سر کشید و به آقا مهرداد گفت من حالم زیاد خوب نیست. به آقای کیانی بگین من زودتر میرم
.میخواین یکی رو با شما بفرستم؟ حالتون خوب نیست
.میتونم تنهایی برم . نه نه بهتر شدم
یلدا از جا برخاست و کیفش را برداشت و راه پله های پشت کتابفروشی که به کوچه منتهی میشد را پیش گرفت
و با سرعت آنجا را ترک کرد . تصور اینکه شهاب رو به روی در اصلی کتابفروشی که در خیابان اصلی منتظر
.ایستاده دلش را خنک میکرد. با سرعت یک دربستی گرفتم و آدرس خانه را گفت
.وقتی به خانه رسید هنوز بدنش میلرزید و حالت ؼیر طبیعی داشت
لیدا با دیدنش متعجب پرسید چی شده؟ چرا زود اومدی؟
.یلدا که قادر به پنهان کردن نبود گفت شهاب...شهاب اومد
لیدا با چشمانی از حدقه بیرون زده گفت راست میگی؟ خب؟
.خب نداره. من هم از در پشتی فرار کردم
لیدا با تعجب گفت چیکار کردی؟ فرار کردی؟ آخه چرا؟
.دیگه نمیذارم ازم سوء استفاده کنه. دیگه نمیخوام تحقیرم کنه. دیگه نمیخوام منتظر بمونم تا ببینم چیکار میکنه

romangram.com | @romangram_com