#هم_خونه_پارت_229

.کامی دیگه نمیتونم تحمل کنم . باید گیرش بیارم
.حتما . حتما فردا پیداش میکنیم
.شهاب خود را کناری کشید و اشکها را پاک کرد
.کامبیز لبخند حزن انگیزی زد و دوباره به او نزدیک شد و دستی روی شانه اش زد و گفت فردا پیداش میکنیم
.ولی اول باید تکلیؾ تیموری و میترا رو روشن کنی. بعد هم به سرو وضعت برسی190

.اینطوری که تو رو ببینه وحشت میکنه و بعد خندید
.شهاب با آمدن کامبیز احساس بهتری داشت. با خود گفت درسته. اول باید تکلیؾ تیموری و میترا رو روشن کنم
فصل 74
روز بیستم اسفند ماه بود. شهاب صبح زود از خانه بیرون زد . حال خوبی داشت و تصمیم بزرگی در زندگیش
.گرفته بود. حالا میخواست به حرؾ دلش گوش کند . به خانه ی میترا میرفت
.بعد از ساعتی با استقبال تیموری رو به رو شد. میترا خواب آلود و گیج در آستانه ی سالن ظاهر شد
.شهاب از اینکه صبح اول وقت مزاحم شان شده بود معذرت خواست
تیموری گفت پسر خوب. چرا جواب تلفنها رو نمیدی؟ نگران شدم . این چند وقت که خیلی از دستت
.عصبانی بودم. چند باری هم با کامبیز صحبت کردم جواب سر بالا داد
شهاب نفس عمیقی کشید و نگاه پر جذبه اش را به تیموری دوخت و گفت اگر اجازه بدین خدمت رسیدم
.که در اینمورد توضیحاتی بدم
.میترا خمیازه ای کشید و گفت شهاب تا کی اینجایی؟ من میرم بخوابم. بعدا بهت زنگ میزنم
.شهاب آمرانه گفت . تو هم بشین. موضوع به تو مربوطه
میترا با بیقیدی خاصی شانه هایش را بالا انداخت و گفت چی شده؟ حاج رضا دستور جدیدی صادر فرموده اند؟
.شهاب نگاه جدی به او انداخت و گفت بیا بنشین
.شهاب ادامه داد آقای تیموری نمیدونم چطوری شروع کنم. اما نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم
.در واقع بلد نیستم . خیلی وقته که شما اسم من و میترا رو روی هم گذاشتین
.خیلی وقته که هر شب هر روز و هر لحظه فقط و فقط خواسته ام به این ازدواج فکر کنم
.به درست بودنش به منطقی بودنش به بودنش
همیشه برای اینکه خواسته ی شما را عملی کنم به خودم گفته ام عشق لازم نیست. فقط کافیه
.همدیگر رو اذیت نکنیم. خود میترا هم میدونه که رابطه ی ما هیچوقت عاشقانه نبوده
اما حالا نمیتونم . حالا فکر میکنم اگر به خواسته ی شما عمل کنم اولین ظلم رو در حق دختر شما کرده ام
و بعد در حق خودم. آقای تیموری من و میت
.را هیچ جوری شبیه هم نیستیم. مکمل هم نیستیم
حرؾ همدیگر رو نمیفهمیم و همدیگر را قبول نداریم. چطور میتونیم کنار هم زندگی کنیم و خوشبخت باشیم؟
. افکارش و رفتارش هیچکدام با سلیقه ی من جور نیست و همینطور برعکس . حرفهای میترا
رفتار و حرکات و شیوه ی زندگی من با سلیقه ی اون جور نیست. شما فکر میکنید با این ترتیب
میتونیم کنار هم خوشبخت باشیم؟

romangram.com | @romangram_com