#هم_خونه_پارت_211
امروز ساعت 2اونجا .من هم گفتم اما ساسان میگه تو در تماس مستقیم با مردم نیستی. با اینحال خودت باید بری و ببینی
.باش
.یلدا آدرس را نوشت و خداحافظی کرد
.آنروز سر قراری که گذاشته بود به فروشگاه کتاب رفت و با مدیر فروشگاه که دوست ساسان بود صحبت کرد
.از محیط آنجا خوشش آمد . قفسه های پر از کتاب اورا به هیجان میاورد. فروشگاهی دو طبقه بود
.یلدا قبول کرد مسئول فروش کتب ادبی باشد. جای خوبی بود
یلدا فکر کرد .طبقه ی دوم گوشه ی دنجی را به کتب ادبی اختصاص داده اند و من هم که فقط اونجا ناظرم و در تماس
.مستقیم با کسانی که فقط دنبال کتاب ادبی میان هستم. اینطوری احتمالش کمه کسی که ربط به شهاب داره من رو ببینه
درباره ی میزان حقوق هم با هم به توافق رسیدند . مدیر فروشگاه مرد میانسال و جدی بود و بدون کوچکترین لبخند
وظایؾ یلدا را شرح داد. (با توجه به اینکه یلدا سه روز در هفته کلاس داشت و میتوانست به سر کار برود)ا
فقط یک کار دیگر باقی بود. باید با اساتید دانشگاه صحبت میکرد و ساعات کلاسهایش را تؽییر میداد. با این که جدایی از
فرناز و نرگس توی کلاسها برای او خیلی سخت بود اما باید اینکار را میکرد. چون اگر شهاب او را در کنار فرناز و
.نرگس نمیدید بهتر بود
یلدا با خود گفت یعنی ممکنه اصلا شهاب سراؼی از من بگیره؟
.به هر ترتیب تصمیمش را گرفته بود که دیگر فکر او را از سرش بیرون کند
با کمک ساسان و فرناز یک آپارتمان نقلی پیدا کردند و با لیدا دختر خاله ی فرناز آنجا را اجاره کردند. لیدا بسرعت اثاثیه
.اش را به آنجا منتقل کرد. آپارتمان به خانه ی فرناز نزدیک بود و یلدا از این جهت خوشحال مینمود
حاج رضا همانطور که گفته بود ماهانه مبلؽی به حساب یلدا ریخته بود که حالا یلدا را ؼافلگیر میکرد. و یلدا با دانستن
.اینکه برای تهیه ی پول رهن آپارتمان نیاز به قرض کردن ندارد حاج رضا را دعا گو بود
.آنروز صبح کلاس داشت. آخرین کلاس مشترک با فرناز و نرگس
فرناز پرسید کی اثاث میبری؟
.فردا صبح
نرگس با حالتی مؽموم گفت شهاب که بویی نبرده؟177
نه اون فعلا سرش شلوؼه. آخر ساله . حساب و کتابهای شرکت تا دیر وقت طول میکشه. خرده فرمایشهای میترا خانم هم
.روی آن . دیگه وقتی نمیگذاره که اصلا همدیگر رو ببینیم. دیروز اصلا ندیدمش. عروسی اش هم نزدیکه
.فرناز گفت .دیگه باید عادت کنی
از شنیدن این واقعیت دل همگی به درد آمد. هر سه فقط وانمود میکردند که همه چیز عادی است اما ؼم در نگاه شان موج
.میزد
.یلدا گفت بچه ها دیگه سفارش نکنم. بهیچ احدی آدرسم رو ندین. بگین اصلا از من خبر ندارین و بیخبر گم شده ام
.نرگس سری تکان داد و گفت مطمئن باش
فرناز هم گفت خیلی دلم میخواد شهاب خان سراؼت رو از من بگیره . اون وقت میدونم چی بارش کنم
.نرگس با آرنج به او زد و گفت خب حالا بگین برای بردن لوازم یلدا چیکار باید بکنیم
یلدا گفت من که لوازمی ندارم. فوقش سه تا کارتن کتابهام میشه . لوازم شخصیم هم دو تا کارتن. فقط یک پتو باید بردارم
romangram.com | @romangram_com