#هم_خونه_پارت_202
.نرگس گفت باباجون تو خودت از اون خواستی که به سپیده فکر کنه و باهاش دوست بشه
.یلدا گفت البته انگار خودش هم بدش نمی اومده
.یلدا دست برد و کادویش را باز کرد . یک شال بسیار زیبا بود و همراه آن نامه ای از طرؾ سپیده بود که نوشته بود
یلدا جون این شال را هر وقت سرت انداختی به یاد من میافتی و از اینکه یک روز مرا اینهمه خوشحال کردی لبخند
.میزنی
همیشه خندان باشی. دوست خوبم.( شال رو سهیل انتخاب کرده)ا169
.سپیده
.نامه را فرناز بلند خواند و یلدا و نرگس هم یک به یک آن را از نظر گذراندند
.نرگس گفت چه زود دست بکار شدند
فرناز گفت آره عزیزم. همه زرنگند. الا این دوست احمق ما که فقط اشک ریختن بلده.(و اشاره به یلدا کرد)ا
.یلدا در سکوت به نامه خیره شد و نمیدانست فکرش به کجاها میرود و میاید. شال را روی سرش انداخت و لبخند زد
.فرناز گفت مبارکه. خیلی بهت میاد. سهیل هم سلیقه اش بد نیست
.نرگس گفت آره . خیلی قشنگه مبارکت باشه
.مرسی
نرگس پرسید دیگه کامبیز بهت زنگ نزد؟
.با رفتاری که شهاب کرد دیگه فکر نکنم اسم من رو بیاره. چه برسه به زنگ
.فرناز گفت. ولی یلدا کامبیز رو جدی بگیر . بنظر من کامبیز هر چی گفتهد راست گفته. اون واقعا دوستت داره
.بهتره سعی کنی این روزها کمتر به شهاب فکر کنی
.یلدا چشمش را به او دوخت
.فرناز گفت چرا اینطوری نگاه میکنی؟ پسر خوبیه دیگه
فصل 45
چقدر هوای بیرون عالی بود. بوی عید را همه حس میکردند. فروشگاهها و خیابانها همه شلوغ و پر رفت و آمد بود و یلدا
عاشق این روزها بود. با خود میگفت اگه شهاب هم کمی فرق کرده بود و اگه این میترای لعنتی نبود چقدر بهم خوش
.میگذشت
کفشهای شهاب پشت در بود. یلدا زنگ را فشار داد و شهاب در را باز کرد و چشمش از روی صورت یلدا بر روی
کادوی در
.دست او ثابت ماند
.یلدا که خوب معنای نگاه شهاب را میفهمید بلا فاصله گفت دوستم بهم داده
. علیک سلام
.یلدا خندید و گفت سلام
من ازت توضیح خواستم؟
.یلدا با شرمندگی گفت زبونت نه اما نگاهت آره
شهاب لبخندی زد و ازسر راه یلدا کنار رفت... در حالی که میپرسید مناسبتش چیه؟
romangram.com | @romangram_com