#هم_خونه_پارت_199
خب گریه نکن. اذیتت کرد؟
...نه نه ازم پرسید شماچی گفتی. من هم هیچی نگفتم. خیلی عصبانی شد. فکر کنم اومد سراغ شما
.لازم نکرده من خودم میام اونجا. تو هم اصلا نترس
یلدا پچ پچ کنان خداحافظی کرد و دوباره خود را روی تخت انداخت. نمیدانست شهاب کجاست . شاید در اتاقش بود. خیلی
خسته بود و از گریه های هر روزی و خون جگر خوردن هایش به تنگ آمده بود. از رفتار تحقیر آمیز شهاب داؼون و
ناتوان
...شده بود
.ده دقیقه ی بعد صدای زنگ در آمد و یلدا سراسیمه از جا برخاست. کامبیز بود که زنگ میزد. شهاب در را باز کرد
یلدا که دوباره ترس و هیجان و دلهره یکباره به جانش ریختند. روسری اش را برداشت تا بیرون برود اما از دیدن خود
در آیینه ترسید . انقدر چشمهایش ملتهب و قرمز بودند که از رفتن به بیرون منصرؾ شد و همانطور در اتاق خودش گوش
.تیز کرد تا بفهمد چه خبر خواهد شد
کامبیز که صدای یلدا را ترسان و مضطرب شنیده بود به دلشوره افتاد که نکند شهاب حماقت کند و بلایی سر یلدا
.بیاورد. سراسیمه خود را به خانه ی شهاب رسانده بود. و نمیدانست باید چه بگوید
پله ها را دوتا یکی بالا رفت. شهاب مقابلش جلوی در ایستاده بود . کامبیز با دیدن چهره ی خشمگین خسته و چشمهای
.از خشم سرخ شهاب از حرفهایی که به یلدا زده بود پشیمان شد. نگاه شرمنده اش را به شهاب دوخت و نزدیک آمد
در دل بخود گفت خدا کنه یلدا رو اذیت نکرده باشه. و رو به شهاب گفت یلدا کجاست؟
شهاب با تمام قدرت چنگ در یقه ی او انداخت و او را به داخل کشید. کامبیز بدون مقاومت در برابر شهاب دوباره پرسید
گفتم یلدا کجاست؟
.شهاب او را محکم به دیوار کوبید و فریاد زد اسمش رو نیار لعنتی
کامبیز سعی میکرد دستهای شهاب را که یقه اش را پاره کرده بود ره کند. اما شهاب با قدرت تمام او را گرفته بود
.و از خشم میلرزید و نفس نفس میزد
....کامبیز بلند گفت یلدا
یلدا سراسیمه از اتاقش بیرون آمد و با دیدن آندو که در گوشه ی دیوار یقه به یقه بودند ترسید وگفت چه خبره؟
...شهاب ...آقا کامبیز تو رو خدا
...شهاب فریاد زنان گفت برو تو اتاقت
.یلدا جلو آمد و التماس وار گفت شهاب تو رو خدا ولش کن
کامبیز لگد محکمی توی شکم شهاب پرت کرد و شهاب به عقب هل داده شد. بعد فریاد زد
.چته ؟ افسار پاره کردی؟ حرؾ بزن
.شهاب فریاد زنان گفت می کشمت167
و دوباره بسوی او حمله کرد و مشت محکمی توی صورت کامبیز کوبید . کامبیز که سعی داشت دعوا را خاتمه دهد
.و بیش از آن مقابل یلدا درگیر نشوند صورتش را گرفت و روی مبل نشست
...یلدا سراسیمه پیش آمد و گفت آقا کامبیز
کامبیز دست بالا برد و اشاره کرد که آرام باشد. او خوب است. یلدا به اتاقش رفت . کامبیز پوزخندی زد و به شهاب نگاه
romangram.com | @romangram_com