#هم_خونه_پارت_179
.یلد فکری کرد و گفت والله نمیدونم. خب مهربونند و من رو از قبل میشناشند
نرگس گفت تو رو بعنوان کی میشناسن؟
یعنی چی؟
نرگس گفت تو رو بعنوان همسر شهاب میشناسن یا خواهرش؟
.معلومه خواهرش
.فرناز گفت خب پس همه چی معلوم شد
چی میگین شماها؟
.فرناز گفت خودت بهتر میدونی
.شما اشتباه فکر میکنید
یلدا از جوابی که میداد زیاد مطمئن نبود . او هم فکر میکرد خانواده ی کامبیز زیادی او را تحویل میگیرند. و اصرارشان
برای
.آمدن عروسی هم برایش عجیب بود. اما سعی میکرد اهمیت ندهد
فرناز گفت یلدا بخدا این کامبیز هم امشب بدجوری نگات میکنه. من که میگم خانواده ی خوبی داره و خودش
...هم که پسر خوبیه
.فرناز خواهش میکنم دوباره شروع نکن
پسرها و دختر های شیک و بزک کرده وسط سالن میامدند و میرقصیدند و در آن میان پسری که میز کناری
.یلدا و دوستانش را اشؽال کرده بود توجه و نگاههای خاصی به یلدا میکرد
کامبیز نزدیک آمد و لبخند زنان پرسید یلدا خانم دختر خانمها راحت هستید؟
.مرسی . همه چیز هست150
کامبیز صحبت میکرد که پسر میز کناری به او ملحق شد و سلام و علیک کنان با یلدا و فرناز و نرگس همانجا
ایستاد و گفت کامی جان معرفی نمیکنید؟
کامبیز با نگاه ؼرنده ای به او گفت خانمها ایشون پسر خاله ام هستند. آقا سینا. و بدون معرفی یلدا و
.بقیه او را با خودش برد
فرناز گفت پسره از اون پرروهاست. بچه ها نمیرقصید؟ همینطوری مثل پیرزنها میخوایم اینجا بشینیم و بقیه
رو تماشا کنیم و ؼیبت کنیم.؟
.نرگس گفت خیلی پررویی. مثل اینکه الان خودت داشتی ؼیبت میکردی
.من اصلا عادت ندارم بشینم
.یلدا گفت خب پاشو برقص
راست میگی؟ ناراحت که نمیشی؟
.یلدا خندید و گفت نه چرا نارحت بشم.؟ پاشو
فرناز بلند میشد که شهاب از روبرو آمد. مثل همیشه جدی. درون کت و شلوار جذابتر پیش آمد و بدون کلامی
.صندلی را پیش کشید و روبروی یلدا نشست
.دخترها دستپاچه شدند و سلام و احوالپرسی کردند
romangram.com | @romangram_com